تبليغاتX
جنگل


















جنگل

اولین و یا شاید آخرین صفحه از دفترچه ء خاطرات پسری روستایی:

غریبه ها می گویند من " خل و چلم" اما مادرم مرا " زلال مثل آب " می داند.همین باعث شد که من تصمیم گرفتم همیشه دور از غریبه ها باشم.ولی مادرم مدام می گوید او هم یک روز می میرد و من نباید به کسی وابسته باشم.

شاید چون او هرگزتوجه نمی کند که من می توانم همه ء کارهایم را خودم به تنهایی انجام دهم؛من می توانم صبح زود از خواب بیدار شوم و نان داغ را از عمه ام بگیرم که آن را با مادرم در صبحانه بخوریم.یا مثلا وقتی مادرم می گوید که ساعت 7 می خواهد به جایی برود و من باید به یادش بیاورم که مبادا فراموش کند،من این کار را به خوبی انجام می دهم.حتی برای اولین بار دیروز به خاطر تهیه ء نفت به روستای بعدی رفتم تا از کسی که آن را به مقدار زیادی دارد بخواهم که کمی هم به من بدهد.

اما من نباید از مادرم دلخور باشم.هرچه باشد سن و سالی از او گذشته است و طبیعی است که نگران باشد.

آه راستی.من این دفترچه را از جعبه ء چوبی که یادگار پدرم است،پیدا کرده ام.

چون دیگر خیلی به آن نیاز خواهم داشت. پدرم هم همینطور.

او سرباز این کشور است.

البته مادرم می گوید او را زیر خاک دفن کرده اند.آیا مردن یک مساله ء نگران کننده است؟چرا همه از آن می ترسند؟من هم امروز، قبل از اینکه مادر بیدار شود،از خانه بیرون آمدم.

الان در قبرستان هستم.پاهایم درست در جایی است که پدرم را سال ها پیش آنجا گذاشته اند.

ناراحت نباش پدر.تو دیگر تنها نیستی،پسرت میخواهد در آغوشت بگیرد...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت18:27توسط رامتین | |

" همسرم تازه از سر کار برگشته بود.من نمیدونستم چجوری باید این واقعیت رو بهش بگم.اون آنقدر به من ابراز علاقه می کرد که حتی از فکر کردن به حرفی که می خواستم بزنم ، خجالت می کشیدم.منو در آغوش می گرفت و می بوسید.میدونستم که اون خیلی دوستم داره اما باز هم نتونسته بودم جلوی خودم رو بگیرم.آه ... اون چیزی که من رو منحرف کرد اصلا کم و ناچیز نبود.بالاخره بعد از یک ساعت از آمدنش ، تونستم فرصت مناسب رو به دست بیارم.توی هر لحظه وجودم از زهر تردید پر و خالی می شد. دیگه هیچ چیز رو نمی فهمیدم.خودم رو آماده کرده بودم برای بیرون رفتن از خونه و یا جدایی.به سختی گفتم که برادرش صبح به خونه ی ما اومده و من و اون ... آه میدونی که. اما همه ی حدس هام مثل یک بطری خالی از آب دور ریختنی شده بودند؛ چون اون نه ناراحت شد و نه عصبانی. با خونسردی گفت: آه عزیزم،اشکالی نداره ،چیزی نشده فقط منو اون یک معامله ی کوچک انجام دادیم! "

مطمئنم اگر شما هم صدای آن زن را می شنیدید به خوبی سردی و پوچی اش را حس می کردید...

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت14:14توسط رامتین | |

سرمای عجیبی که فضای اتاقم را پر کرده ، من را به یاد زمستان فوقالعاده ای که با عشقم زندگی می کردم ، انداخته است. نگران نباش مرد. سرما هم تمام می شود و جایش را به گرما می دهد.گویا تصاویر درون تابلوهای روی دیوار هم این سرما را احساس می کنند. وحشتناکه! از زمانی که در انتظار اتفاق تازه ای در زندگی ام بودم مدت ها می گذرد...و ظاهرا امروز وقتش رسیده که دوباره چیز تازه ای را احساس کنم. اما متاسفانه خوشحالی این پایان در اندوه انتهای رویایی شیرین محو شده است. رویایی که در اوج عشق ، به سرزمین دیگری می رود...

   حالا عشق زندگی من رفته است .... به شهر عشق ، خیابان زندگی و کوچه ء دوم ، پلاک 7 . آدرسش را حفظ کرده ام!

  

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت21:58توسط رامتین | |

آه.تا کی این خاطره ها باید تنها امید نفس های خسته ام باشد؟ تا کی؟ اما من عادت کرده ام که برای چیزی تلاش کنم که بعدا میفهمم چیست!

تا کی باید از تو دور باشم؟ خسته شده ام.اما وقتی کنارت هستم حس می کنم کمتر از همیشه دوستم داری.اما اینطور نیست.نه؟

میخواهم یک بار دیگر با خودم صمیمی شوم.این برایم مثل مورفین است.

من کسی را دوست میدارم.اسم او پرهام و 17 ساله است.شاید خودش آنقدر که من از زیبایی های وجودش خبر دارم،از آنها اطلاع ندارد.او کسی است که میخواهد بزرگتر شود.اما احساس می کند به کمک من نیاز دارد.این را بارها و بارها به خودم نیز گفته است.اما من نمی توانم همه ی وقتم را با او بگذارنم و درباره ی حل مشکلاتش صحبت کنم.از این موضوع رنج می برم. چرا من نباید وقت داشته باشم تا به او بفهمانم که ما باهم بزرگ شده ایم اما ظاهرا فرق داریم؟

اگر من اخلاقی دارم که از آن خوشت نمی آید چرا آن را به من نمیگویی؟ چرا دلت نمی خواهد که من عاشقت باشم؟

( موسیقی متن!)

پرهام میدانم تا به حال نتوانسته ام آن طور که تو میخواستی و خودم نیز دوست داشتم برایت عشق را نقاشی کنم ... اما صبر کن . به خاطر آنکه دوستش داری فقط کمی صبر کن.

چرا من را وادار به تنهایی میکنی؟ من که هرکاری به ذهن پوسیده ء لعنتی ام می رسد ، انجام می دهم تا از من خوشت بیآید.آخر بگو چرا نمیخواهی که در کنار هم باشیم؟

 

میخواهم در آغوشت بگیرم ... میخواهم . به خدا می خواهم . اما ...و باز هم اما تو نمیدانی که من میخواهم همیشه در آغوشت باشم و نفس های گرمت را جایزه بگیرم. تو حالا نمیدانی ، اما امید دارم که خیلی زود به اینها پی ببری.

پرهام من،باید از شر زمین خشمگین و طبیعت مغرور به آسمان مهربان و بی ادعا پناه ببریم. دور است؟ اما چاره ای نداریم.

من دیگر تحمل دوری ات را ندارم ...

چرا از اینکه من بیشتر در مورد درس هایم با تو حرف میزنم ، ناراحت میشوی؟هان؟ گمان میکنی با فرار کردن به مزرعه ای در دوردست ، ما برای همیشه مال همدیگر میشویم؟کاش واقعا اینطور بود.

اما من میدانم که تنها راه رسیدن به تو ... سخت ترین و ماشینی ترین راه ممکن است.سخت از آن جهت که باید دور از تو نفس بکشم.بله تو راست میگویی.اصلا احساسی و دوست داشتنی نیست.اما عزیز دلم تو به من بگو ... که درمان درد من چیست؟

دلم برایت تنگ شده ... ای کاش تنهایت نمی گذاشتم

پرهام ... اگر تو تنهایم بگذاری ... حتی فقط برای چند دقیقه ء دیگر، من نا امید می شوم.

کاش همین حالا ، دوباره شماره ات را بر روی صفحه ء نمایش کوچک گوشی ام ببینم؛

ای کاش بازهم صدایت را بشنوم ...

الو؟سلام ...

( موسیقی پایان )

 من اضافه می کنم:

خداوند این قدرت را به انسان داده است که زندگی را آنطور که دوست دارد خلق کند.

طراح با سلیقه آن است که از دوستی خورشید و ماه و آسمان باهم ساده نمی گذرد و فضای سفید زندگی اش را پر می کند از رویای آبی دوست داشتن.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت18:0توسط رامتین | |

این خاطره مربوط به یک مرد خبرنگار است.

آسمان تاریک شده اما این محوطه هنوز خیلی روشن است.باورم نمی شود که تا رسیدن به آنچه میخواهم فقط چند فدم فاصله دارم.آخر امروز قرار است نخست وزیر به این منطقه بیاید! شب های زیادی را به یاد دارم که جیغ های هیولای مهربان اما خشمگین آرزویم اجازه نمیداد که چشمان خسته ام را روی هم بگذارم.سنگ های سنگین سختی ها و دوری های آن روز ها را در دریای لذت رسیدن غرق می کنم امروز.خاطره ی دردناک مرگ نامزدم را در همین دفتر نوشته بودم ... شاید امشب مرهم زخم های پنهانم را پیدا کرده باشم ... شاید هم ، این خود زخم و مرگ دیگری است.نمیخواهم بازهم مسیر اشتباه را تکرار کنم ... این راه هرچه هست باید باشد، یا مرهم و یا بازهم مرگ.آه ... نخست وزیر آمد!حقیقتی است این سختی انتطار! اما زندگی یعنی انتظار.می خواهد در مورد اتفاقات مضحک سیاسی چند سال اخیر مزخرف بگوید! این مرد هیچگاه بس نمی کند... بله! او راست می گوید ؛ یعنی همه اینطور فکر می کنند. البته به جز من که واقعیت های زیادی را می دانم که نامزد عزیزم به همه ی آن ها رسیده بود...او همیشه این اتفاق را در مورد خودش پیش بینی می کرد.و بالاخره همانطور هم شد.همین نخست وزیر مذهبی ، او را به خاطر اطلاعاتش و به بهانه ی ایدز قرنطینه کرد.اما کجا؟ بعدا از طریق دوستانم فهمیدم که او را به یک زندان سیاسی برده اند.شکنجه اش کرده اند ... او را کشتند و هیچ کس چیزی نفهمید.همه در این اندیشه اند که او بر اثر ایدز مرده است ...

خاطرات این مرد در همین جا برای همیشه به پایان می رسد. اما من با پیدا کردن دوست های نزدیکش که آن شب آنجا بودند فهمیدم که :

آرام و خونسرد از روی صندلی بلند شد و ایستاد ... در چند ثانیه به طرف نخست وزیر شلیک کرد.

و بعد بریده ی روزنامه ای را دیدم که در آن نوشته شده بود :

مرد مبتلا به ایدز ، حقیقت را باور نکرد

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت20:35توسط رامتین | |

مردی در ایستگاه قطار شرق در انتظار چیز نامعلومی بر روی صندلی خاکستری رنگی نشسته است.

مداد های رنگی اش - که تا از آنها استفاده نکنیم،درباره ی رنگشان نمی توانیم اظهار نظر کنیم – را در مشت دست چپش نگه داشته است.

آه ... ظاهرا او نقاش است!

بله! و الان این ایستگاه را نقاشی می کند. خجالت کشیدم از او بپرسم که چه چیزی باعث شده است تا این مکان را طراحی کند. به هر حال هرگز این سوال را از او نپرسیدم.

بعد از چند دقیقه انتظار متوجه شدم که این مرد اصلا به مکان نگاه نمی کند. و گویا همه جزییات این ایستگاه در ذهنش مانده است. مگر تا به حال چند بار به اینجا آمده؟ شاید قبلا این نقاشی را بارها کشیده باشد؟

نمی توانستم مانع نابود شدن سد افکارم بشوم!سیل سوال های جدید ، مرا خیالاتی کرده است. آه... ممکن نیست بتوانم جواب این سوال ها را به تنهایی پیدا کنم.

در حالی که به گوشه ای تکیه داده بودم ... چشم هایم آرام آرام تماما بسته شد ...

نمی دانم چقدر از استراحت لعنتی ام گذشته بود که ناگهان قطار با صدای وحشتناکی که ایجاد کرد خستگی را به استخوان هایم بازگرداند.

با چشم های نیمه باز به سمت در های قطار رفتم  ... خمیازه ی زجر آور بعد از مالیدن چشم هایم که تمام شد  ، فهمیدم که قطار اینجا توقف نکرده است. چرا ؟ مگر ما را ندیده است؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ یا می خواهد بیفتد؟

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم!با عجله رفتم و از مرد پیری که بر روی یک صندلی سیاه رنگ نشسته بود پرسیدم : چرا قطار نموند تا ما رو ببره؟

جوابی نداد... دوباره سوالم را پرسیدم ... اما بازهم جوابی نشنیدم. با صدایی که در ایستگاه پیچیده می شد فریاد زدم : کسی نمی دونه توی این ایستگاه کوفتی چه خبره؟

پرسیدم کسی نمی دونه اینجا چه خبره؟

خدای من. سعی کردم ترسم را مهار کنم ... آیا آنها صدای مرا می شنوند؟ گمان نمیکنم اینطور باشد.

کمی به دور خودم چرخیدم و به اطراف نگاه کردم در جستجوی یک چیز امیدوار کننده... دوباره چشم هایم به آن مرد افتاد. او هنوز داشت نقاشی می کشید. انگار هیچ چیز وجود نداشت که احساس او را تغییر دهد.در چهره اش فقط علاقه به کشیدن ایستگاه نمایان و پیدا بود.

چاره ای نداشتم. باید با او حرف می زدم...

با تردید به سمت او رفتم ... مداد قرمزش را در تنها جیبی که در سمت چپ پیراهنش قرار داشت دیدم ... نزدیک تر شدم ... داشتم خودم را آماده می کردم ...

قطار ایستاد...یک لحظه همراه با همه ی احساسم یخ زدم ... چشم هایم را بستم و از اینکه همه چیز به خوبی تمام شده بود احساس شادی کردم.برگشتم و به سمت یکی از درهای قطار رفتم.

__ خانوم؟ ببخشید یک لحظه.

_ با من هستید؟ خواهش میکنم.بفرمایید؟

__ میشه این نقاشی رو از من بپذیرید؟

_  آه ... چقدر باید برایش بپردازم؟

__ هیچ چیز.خوب هیچ چیز لازم نیست.

_  اما ...

__ خواهش میکنم خانوم.

_ ... باشه. واقعا متشکرم ... خیلی زیباست.

__  خداحافظ ...

_ خدانگهدار.

ایستگاه می ماند...

 


من اضافه می کنم:

با تشکر از تک ستاره برای این نقاشی که در واقع پست منو تکمیل کرد.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت22:12توسط رامتین | |