|
می خواهم از قبری مه آلود بگویم
مرد کیلومترها دور از خانه و خانواده اش، در یک بندر در حال کار بود.
در هال راه می رفت تا به دستشویی برسد، انگار مثانه اش پر شده بود
دوباره از رویا
داستان خوک ها، قصه شب
من 98 درصد مواقع چرت میگم، 2 درصدش رو شما میشنوین.
آدم نه میتونه کاری کنه
...آه، چه کسی مرا برهنه کرد؟
دوباره بی دفاع شدن در حال نبرد در برابر زمان
چشمهایم بسته بود.........................................................................................................
پیاده برمیگردد
در این فصل، با مطالب و مفاهیم زیر آشنا خواهیم شد: مخاطب یک وبلاگ کیست و چه کاری انجام می دهد؟ چرا نظر میدهیم؟ چرا بعضی ها در بلاگ شان، با لحن ادبی متن می نویسند؟
یه سوال دارم
گرگی که زوزه کشان از کنار دروازه به بیرون رفت.
به یک نفر انگیزه نیازمندیم
تو کجایی...که پیدایت نیست
این صفحه ء آخر است
من به یاد آورده ام
این بار دیگر از چه بنویسم؟ ما که خود - آن سال ها - به نور حساسیت داشتیم و پرده های اتاقمان را از نوع ضخیم انتخاب کردیم ، حالا هم که هرچه داریم و نداریم برای برق بی مصرف از ما گرفته اند ، دیگر چیزی نمانده است که برویم و چیدمان اتاقمان را تغییر دهیم.اما اگر تاریکی جانمان را به لب برساند؛پرده ها را پاره میکنیم.گور پدرشان!
آن هایی که خود ِ خمیری شان را نجات می دهند ، عمیق نفس می کشند ، شاید از حرف هایم ساده بگذرید ؛
*سلام
گندم های معلق و پادشاهی باد
کاش هنوز تعمیرگاهی برای دل های قابل ترمیم وجود داشت اما خانه ء امن ِ تعمیرکار نزدیک است ولی باز هم کاش هنوز تعمیرگاهی برای دل های قابل ترمیم وجود داشت
... او و من ، بودیم تنها.شدم بیدار آرامی به.کرد برخورد من با شدت به ، آن ها از یکی ، کجا و کِی نمی دانم درست ، می خوردم تلو تلو بزرگ و کوچک خودروهای لا به لای که همانطور.می رفتم راه ، خیابانها در نیمه باز چشمهای با که بودم مست آنقدر ، برگشت زمان . کردم ترک حال و عشق و گذرانی وقت برای را خانه.بود هردویمان توافق با این.شدیم جدا هم از بعد و ، رسیدیم می خواستیم که چیزی هر به ...
ساعت ۱۷:۵۵ - چشم هایم را به درون آکواریوم دوخته ام. یک ماهی دیگر را تصور میکنم و آن را در آکواریوم می بینم که سعی می کند به این طرف و آن طرف برود! با گذر روزها ماهی تنها تر از قبل می شد؛همه جای شهر را مثل کف دست می شناخت.
" به قصر خاکی خوش آمده ای ، عزیزم " احساس می کنم که: در محوطه ء بزرگ ، تنها قدم می زدم.
خسته شدم از ماندن در یک سال ، قصد دارم به سال جدید قدم بگذارم ، آیا می توانم از این بوران وحشتناک ، بی ترس عبور کنم؟ در نیمه های راه هستم، وقتی که برف ها همدم اشک هایم شدند ، دوباره می خواهم اشعار عاشقانه بنویسم،
ای تو که از تخریب های من به وجود آمدی تو ساخته شدی برای اینکه پندارهای مرا بازسازی کنی نوشته های من را بخوان، فریادهایی که برای تسکین روح دوخته شده ام کشیدم آه ... وقت رفتن است
او مرده است او مرده است او مرده است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی زنگ آخر مدرسه را زدند،می دانستم که طبق روال چند ماه اخیر، یک پژو 206 نقره ای منتظر آمدن من است.از دور برایش دست تکان دادم و به طرفش رفتم.روی صندلی جلوی ماشین نشستم،سلام کردم و به چشم های معصومش نگاه کردم... مثل همیشه برای ادامه آماده بود. یک سال بعد او مرا به عروسی خودش دعوت کرده بود ... نمی دانستم که به آن نمی رسم.
آن شب حافظه ام یخ زد.
پیاده ء نگران
من سراب را دوست دارم ، بیچاره! تو چی؟
با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
یادش به خیر،به دنیا آمده بودم
می خواهم یک شاهکار خلق کنم
به سایه ء شکسته ام نگاه می کنم و آهسته راه می روم خش خش برگ ها ... برای لحظه ای زمان را متوقف می کند آری!اجازه ء پرواز را به من داده اند ... از لا به لای شاخه های درخت پیری ، به سایه ای نگاه می کنم که نمی شناسمش ؛ خش خش برگ ها ... و تپش قلب هایمان زمانی را ساخت که به هم خیره شویم. سایه ام در سایه اش ، و لحظه ای که به او رسیده است آری!اجازه ء فرود را به من داده اند... می ایستم و به سایه اش نگاه می کنم...
|
جریان چیست
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها
تک ستاره |