تبليغاتX
جنگل


















جنگل

می خواهم از قبری مه آلود بگویم
گودالی به شکل نصف یک کُره
خالی، بی سر پناه
"کسی در این حوالی نیست تا ذره ای نور به ما بدهد؟"
دلهره و بی خبری در میان طوفان خرده-یخ های گم شدن
ناآگاهی از آنچه در یک قدمی ات است
و بعد ندانستن مقصد، راه خروج
آنگاه افتادن درون قبری مه آلود
گودالی به شکل نصف یک کُره

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت5:17توسط رامتین | |

مرد کیلومترها دور از خانه و خانواده اش، در یک بندر در حال کار بود.
مدتی بود که دلش می خواست به خانه برگردد اما رؤسایش مدام کار دیگری برایش می تراشیدند و مانع آمدنش می شدند.
از این همه فعالیت سنگین کاملاً خسته و کلافه به نظر می رسید.به یک شغل جدید فکر می کرد، قطعاً با فشار و تلاش بسیار کمتر.
صبح جمعه آماده ء بازگشت به خانه بود.پس ماشینش را روشن کرد و به راه افتاد.از آن زمان حدوداً 14 ساعت دیگر باید رانندگی میکرد.
...تاریک شده بود و یک ساعت تا مقصد فاصله داشت.پیاده شد تا سیگار و یا شاید مقداری خوراکی برای خودش بخرد.که در همان حین یک سرقت از آن مغازه در حال انجام گرفتن بود.
در حالی که وارد مغازه شده بود، دیگر از در جلوتر نرفت و سر جایش ایستاد.برگشت که به داخل ماشینش برگردد.دزد مسلح آنچنان که فریاد می زد، چشمانش به او افتاد و گفت "از جایت تکون نخور، ای ک-ن گشاد"
مرد همانطور که با خودش سوت می زد چند گام دیگر برداشت و بعد به آرامی ایستاد و گفت "من؟"
دزد نعره زد "آره خودت مادرج-ده! تکون بخوری کلتُ میپاشونم"
هنوز جمله اش را کامل بیان نکرده بود که مرد با دستپاچگی گفت "چرا آخه مگه من چیکار کردم؟!"
دزد که پولها را برمیداشت دوباره داد زد "خفه شو ک-نی احمق! حرف نزن"
مرد با عجله این کلمات را به زبان آورد "من خانواده دارم..."
بنگ! "گفتم خفه شو ابله عوضی"
پاسخی نیامد.دزد دیگر می خواست با پولها از آنجا فرار کند.به کنار مرد آمد و گفت "شنیدی چی گفتم؟"
مرد با سر خونی اش تکان نمی خورد.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت12:38توسط رامتین | |

در هال راه می رفت تا به دستشویی برسد، انگار مثانه اش پر شده بود
اما ناگهان در یک قدمی درب توالت، زمین زیر پایش را خالی کرد و او درون چاله افتاد
لبه ء کف را نگه داشته بود تا از افتادن خود جلوگیری کند، خیلی بد بود که زمین مدت زیادی نتوانست دوام بیاورد
و او افتاد.
هیچکس نمی داند که بعد از آن آیا او توانست مثانه اش را خالی کند، یا خیر؟

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت11:25توسط رامتین | |

دوباره از رویا
باز از محدودیت مغز ِ انسان
در این دنیا نیست می شود آیا روزی این بدن در باد؟در بیابان؟در خاک...

سرود مبهم و بی قاعده، خارج
همانا که این پیکر صمیمی نیست آنچنان با فکر
اتاق بسته ای با دیوارهای نقاشی شده با خط نستعلیق "شکست"
گوش آزار

در این هوای پر فشار غمگین
یک زمزمه ء شیرین
دوباره از رویا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت20:25توسط رامتین | |

داستان خوک ها، قصه شب
روزی روزگاری در دنیای یک اثر نقاشی
همه چیز بدون جان و یا روح به نظر می رسید به غیر از خانواده سه نفره ای از خوک های واقعاً زنده و دارای حرکت!
خوک پدر میخواست به هر طریقی شادی را به اعضای خانواده اش که بی انتها افسرده بودند هدیه کند.
...و او برای آن ها لجن زار فراهم کرد!
شادمانی خوک ها به هنگام غوطه ور شدن در کثافت وصف ناشدنی بود.و پدر با رضایتمندی از این موفقیت خود هر روز وسعت تفریحگاه را افزایش می داد.
و در آنسوی ماجرا پسر بچه کوچکی که داشت به این تابلوی مشهور می نگریست و به صدای پدربزرگش گوش می کرد که می گفت:
و آنها بودند که باعث شدند ما اکنون در زیر گه زندگی کنیم؛
خوک ها، خوک هایی که همیشه گند می زدند.

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت13:58توسط رامتین | |

من 98 درصد مواقع چرت میگم، 2 درصدش رو شما میشنوین.

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت5:4توسط رامتین | |

آدم نه میتونه کاری کنه
نه میتونه چیزی بگه
نه کسی هست که بهش چیزی بگه
نه میتونه خفه شه...
اَه واقعاً ریده ست نه؟
آره فکر کنم همینطور ـه.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت2:20توسط رامتین | |





+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت7:12توسط رامتین |

...آه، چه کسی مرا برهنه کرد؟
اینجا کجاست؟
من به کجا می روم؟

عریان مثل خیابان، همچو اندام کشیده ء یار یگانه ء بی مرام
آنها مثل تیرباران؛ من ضعیف، تیمار، بی عار
گلوله مثل آهنربا و خاطره شریک جرم

چاله نقل و نبات و چوله زرشک و
بخند بر ریش و
من تنها دو چشم و من ضعیف،
عاجز
علیل
مظلوم
غریب و من تنها
گرد و خاک سرفه می کنم در صورت هوا

و من تیره و تار همچو جاده محو میشم
آخ
این چه بود

...آه، چه کسی مرا برهنه کرد؟
اینجا کجاست؟
من به کجا می روم؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت6:1توسط رامتین | |

دوباره بی دفاع شدن در حال نبرد در برابر زمان
زمان مثل جارو برقی ای بود که روح همه چیز را به درون خود می مکید
و گنگی و ابهام را صد برابر می کرد
آنقدر که دیگر نمی دانستم در این وقت کم یا حتی زیاد چه هست و چه نیست؛
کجا باید رفت،
چه را باید جُست؟

در آرامش و یأس همه ء نداشته هایم غرق شده بودم
هر ثانیه بی کسی را نفس می کشیدم

در جایی که دنیا نام داشت
جایی که فقط یک نام داشت
یک نام داشت
نام داشت
داشت
ولی...دیگر ندارد.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت6:33توسط رامتین | |

چشمهایم بسته بود.........................................................................................................
                        خسته از بسته گی و دل خستگی و بستگی داشتن بود
"باز کن چشمهایت را عزیزم" حوری وار گفت
..........................................................................................................گشودم دوباره
                                                                                                                      - - - - - - -
"چطور بود، ارزشش را داشت؟" با کنجکاوی کودکانه ای گفت
و شنید:
نه، ریده بود.
قانع شدی؟حالا برگرد به آغوشم.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت16:6توسط رامتین | |

پیاده برمیگردد
اما یک بار دیگر،
جاده ء کاملا تازه ای را رو به روی خود می بیند
انگار نه انگار که چنین چیزی را پشت سر گذاشته بود.

پیاده می گرید
و راه می رود...
این ذات اوست.
افسوس، که این داغ مانده بر افکار اوست.

پیاده داد می زند!
ناگهان پایش را محکم بر زمین می کوبد و فریاد می زند
ای داد ای داد ای داد...
هر قدم، تخریب

پیاده می رود همچنان
نمی بارد یک قطره هم باران
پیاده در جاده در شب در سرما
قربانی دعوای خاموش دیگران
و بعد از آن
حماقت های هم نوعان خویش
همواره تنها
همه چیز، همه چیز
تغییر ناپذیر شده است

پیاده به انتها می رسد
یک دیوار
مسیر اشتباه
برگرد
می رسی به مقصد این بار.


اینو تقدیم میکنم به همه کسایی که از ابتدای تاسیس این وبلاگ کنار من بودن و تا الان موندن.
و این لحظه رو به یادگار باهاشون خلوت و تقسیم میکنم.
توی قلبمین

پیاده تنها، سوم شهریور ۸۶
پیاده تنها:در خاموشی، سیزدهم دی ۸۶

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت15:57توسط رامتین | |

در این فصل، با مطالب و مفاهیم زیر آشنا خواهیم شد:
1: مخاطب یک وبلاگ کیست و چه کاری انجام می دهد؟
2: مخاطب خوب چه کسی است؟
3: چرا نظر میدهیم؟
4: چرا بعضی ها در بلاگ شان، با لحن ادبی متن می نویسند؟

مخاطب یک وبلاگ کیست و چه کاری انجام می دهد؟
مخاطب یک وبلاگ عبارت است از، شخصی که به وبلاگ مورد نظر سر میزند و مطالبش را می خواند و دنبال میکند.

مخاطب خوب چه کسی است؟
مخاطب خوب کسی است که، در هنگام خواندن مطالب احساس نمیکند که دارد کتاب داستان مطالعه میکند.بلکه پس از خواندن متن نوشته شده در بلاگ، با نظرات نویسنده درباره موضوع مورد بحث آشنا می شود.

چرا نظر میدهیم؟
که نشان دهیم مخاطب خوبی هستیم و کمی از وقت خود را در وبلاگ مورد نظر صرف می کنیم.همچنین در مورد موضوع بیان شده، نظرات خود را برای دیگران بازگو میکنیم.

چرا بعضی ها در بلاگ شان، با لحن ادبی متن می نویسند؟
اغلب لحن ادبی در وبلاگها، به خاطر آن است که موضوع مورد نظر نویسنده؛ نمی تواند به زبان محاوره نوشته شود.در این گونه مطالب، نویسنده معمولا قصد بیان و انتقال مفاهیم، احساسات و تصاویر پیچیده ای را دارد که نوشتن آنها به زبان محاوره می تواند کاندیدای دریافت جایزه ء "جوک سال" از سوی جشنواره های وبلاگ نویسی شود.لذا اینکه نویسنده ادبی می نویسد، بدین معنی نیست که دارد از خود کتاب بیرون میدهد، یا در حال تمرین داستان نویسی است...این مطالب را ممکن است بتوان نوعی هنر قلمداد کرد ولی نکته ای که نباید فراموش شود این است که نویسنده در وهله ی اول وبلاگ نویسی میکند و می خواهد در ارتباط مستقیم با مخاطبانش-دوستان، آشنایان و کاربران اینترنت- باشد و از نظرات آنها در مورد مفهوم پست هایش آگاه شود.و بداند که آنها چگونه فکر می کنند و چه نوع طرز فکر و اندیشه ای در آن مورد دارند.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت22:36توسط رامتین | |

یه سوال دارم
اگه همیشه طردت کنن
حتی تنها کسانی که بهشون دل بسته بودی
با دود شدن آخرین نفر و آخرین امیدت
از خودت نا امید میشی یا از بقیه؟

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت15:8توسط رامتین |

گرگی که زوزه کشان از کنار دروازه به بیرون رفت.
و داور سوت آغاز بازی را به صدا در آورد.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت16:53توسط رامتین | |

به یک نفر انگیزه نیازمندیم

با تشکر.

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:16توسط رامتین | |

تو کجایی...که پیدایت نیست
خبری از قلب شیدایت نیست
نیستی...دیگر مگو هستی ، هستی
دیگر مگو هستی

بگو مستی!که عصیان می کنی به یک باره
نعره ات در پیاده رو های خلوت و متروک
از گلوی گرفته ء من ِ دل پاره
به آسمان می رود ، آری

کسی نیست که کاره ای باشد
و کاری بتواند بکند برایت
زندگی همچون این دو خط بی وزن است.

به هر حال همه آن آهنگی را که می گوید
" قاتلی ، انتظارت را می کشد "
شنیده ایم
و خوب دیده ایم ،
سطل آشغالی را که روزی درونش انداخته خواهیم شد.


در 14 اسفند ، به روز شد.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت4:26توسط رامتین | |

این صفحه ء آخر است
هنوز هم جمله هایم را خط میزنم
و کاسه ء چشم هایم بی دفاع پر می شود از جوهری سیاه و
در دنباله ی آن همچون موجی که به عقب بازگردد پرتاب می شوم به حیات(ط) سراسر تاریکی که روزگار تا توانست دست رد بر سینه اش گذاشت
و آن ابرهای کبود را به نگهبانی اش گماشت.
اهریمن هایم به بهانه ء تنهایی ام به سراغم می آیند ... نفس هایم را می گیرند و بازپس نمی دهند.
و در حالی که بی کسی واپسین تازیانه هایش را بر پشتم می زند
سست و ناتوان به زانو در می آیم
و قطره های سیاهی از چشم هایم بر روی زمین سقوط می کنند و پخش می شوند.

ناگهان شمشیری بزرگ قلب زمان را می شکافد
و همه چیز در اطرافم شروع به محو شدن می کنند...
و من بر زمین می افتم ،
دنیایم کج می شود
و در مقابل چشم هایم رنگ می بازد.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت3:36توسط رامتین | |

من به یاد آورده ام
مدت ها پیش را
از بهشت سادگی تا آشنایی با خویش را

آزردگی ابلیس
تخریب پایه های زندگی.
روبه شانگی...
راز های فاش شده...
آگاهی زودتر از موعد عشق من
غیبت هایش ،
نبودن هایش در کنارم...

من به یاد آورده ام
ترانه تنهایی ام را
 خدا را.


اساس این وبلاگ این بود که من خودمو بذارم جای ابلیس و اون چیزهای که فراموش کردمو به یاد بیارم.با این حساب با این پست پرونده ء " من شیطان هستم " بسته میشه.
و همونطور که در طول این مدت ، من به نوشتن در مورد موضوع های متفرقه پرداختم ، الانم به همون شکل ادامه میدم.با این تفاوت که قبلا در هر حال دغدغه اصلی موضوع اولیه ء وبلاگ بود واسه من ، ولی الان همه چیز روشن شده و به نتیجه رسیده.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت8:35توسط رامتین | |

این بار دیگر از چه بنویسم؟
 بی انگیزگی که کف دستانم را مانند میکروبی جلاد پر کرده است ،
آن ها را به پوچ گاه خمود و خسته ء چشم هایم هدایت می کند.

ما که خود - آن سال ها - به نور حساسیت داشتیم و پرده های اتاقمان را از نوع ضخیم انتخاب کردیم ، حالا هم که هرچه داریم و نداریم برای برق بی مصرف از ما گرفته اند ، دیگر چیزی نمانده است که برویم و چیدمان اتاقمان را تغییر دهیم.اما اگر تاریکی جانمان را به لب برساند؛پرده ها را پاره میکنیم.گور پدرشان!

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت18:13توسط رامتین | |

آن هایی که خود ِ خمیری شان را نجات می دهند ،
از نیزه هایی که می توانند مثل نیم دایره ای در سینه هایشان فرو روند.

عمیق نفس می کشند ،
زیرا دیگر اسیر نیستند
و به خانه ء خود بازگشته اند.
با چشم های خودم زیبایی شان را می بینم ،
چون من نیز در همان خانه زندگی می کنم ،
و در آغوش میگیرمشان ،
چه سادگی دلربایی!
من عاشق روسپیان هستم.

شاید از حرف هایم ساده بگذرید ؛
ولی قبل از رفتن ، آخرین توصیه ام را بشنوید :
اگر پاهایتان توان کافی را دارند
به خانه ای که اشاره کرده بودم ، بیایید.
خانه خودتان است.
مطمئن باشید گم نمی شوید ، رد پاهایی برایتان گذاشته شده.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت1:21توسط رامتین | |

*سلام
**خفه شو.
*چرا؟
**نمیخوام صداتو بشنوم؛همین.
*اِ... ببین زنگ زدم که توضیح بدم
**چه توضیحی؟بعد از اون شر و ورایی که گفتی چی داری که بگی؟ -- چرا این چنین کردی؟ --
*الان بهت میگم...گوش کن من گفتم:
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد

دار و دسته ء اونا همیشه میخوان بگن که توی اون نبرد آخری که بین صاحب دنیا و فرمانروای سیاهی انجام شده ، فرمانروای سیاهی پیروز شده و تونسته صاحب دنیا رو بکشه
**که این دروغ محضه.
*معلومه که دروغه.ک*شریه که همونا ساختنش! اما میدونی که خودت من از موقعی که به دنیا اومدم ، به دست اونا طلسم شده بودم و مجبور بودم توو سیاهی زندگی کنم ... تا وقتی که بتونم خودمو بیشتر به اونا نزدیک کنم و به اسرارشون پی ببرم.من تا جایی پیش رفتم که این متنُ نوشتم و واسشون خوندم.
**خوب؟
*خوب حالا بقیش:
یک خطا
یک تفکر و انگیزه ء اشتباه
بازم فهمیدم که اونا میگن اینکه " فرشته ها باید به انسان تعظیم کنند " اشتباهه.و انسان چیزی نداره که از فرشته ها بزرگ تر در نظر گرفته بشه و میگن که اینو فرمانرواشون یه بار ثابت کرده که میتونه انسان رو فریب بده.بنابراین اونا میخوان بگن صاحب دنیا اونموقع گیج بوده که انسان رو آفریده و بعدش گفته این با شکوه ترین چیزیه که من آفریدم.
بعدش گفتم:
شاید می خواست خودکشی کند
شاید به آخر رسیده بود

به این نتیجه رسیده بودم که اونا عقیده دارن که شاید صاحب دنیا از نگهداری جهان خسته شده بوده و میخواسته اینکارو به کسه دیگه ایی واگذار کنه.و اینکه حتی شاید از صاحب دنیا بودن خسته شده بود!و از اونجایی که اون همه چیزو میدونه ، میدونست که انسان نمیتونه وفادار بمونه و بهش خیانت میکنه ... به خاطر همین اونارو به تیکه هایی از خودش تبدیل کرد.
و آخرش گفتم:
او مرده است
همان خدا را می گویم
که دنیا را آفرید
آری،همان خدا را می گویم
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد.

و بعد از این ، اونا منو به جمع بزرگای خودشون بردن.منو سرپرست خودشون کردن.حالا قدرت دسته من بود.اما اون موجودات توانایی ندارن که همه ء صداهارو بشنون.صدای فریادامو یادته؟اونا نمیتونستن اونو بشنون.اما تو میتونستی.پس چرا به من شک کردی بازم؟نشنیدی همونموقعی که توو سیاهی غرق بودم ، چه عذابی میشکیدم؟
بیخیال.آره دیگه قدرت دسته من بود.من همه ء گروهو نابود کردم.و اتاقو با چیزی روشن کردم که از قدرت اونا خارجه که بتونن اون نورو خاموش کنن.و الان دارم با تو حرف میزنم.حالا فهمیدی؟
الو؟
**+*اهوم.حالا راحت تر مبارزه میکنیم!
*+(**+*) آره!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت7:3توسط رامتین | |

گندم های معلق و پادشاهی باد
اما وقتی بادی نمی وزد ، چه باید کرد؟
این راه های تو در تو ،
در نهایت به کجا می رسند؟
تا به وجود آمدن دوباره ،
برای تو رد پا هایی وجود دارد که باید از آنها پیروی کنی
تا وقتی که جای پاهای خودت بر روی زمین بماند.
اگر باد به صورتت خورد
و گاه شلاق زنان بر آن کوبید
نترس ،
برگرد و در مسیر درست قرار بگیر!
باد دوست توست؛
یک قدیمی اش.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت1:26توسط رامتین | |

کاش هنوز تعمیرگاهی برای دل های قابل ترمیم وجود داشت
  ای کاش آن تعمیرکار خودش را بازنشسته نمی کرد.

من سایه ای دارم ، به سنگینی تمام دردهای روزگار
که بارها ناتوان می نشیند
و من همچون اسب گاری باید او را بکشم!

اما خانه ء امن ِ تعمیرکار نزدیک است
جشنواره ء چشم انتظاران ،
اعجاز چشم یاران نزدیک است.

ولی باز هم کاش هنوز تعمیرگاهی برای دل های قابل ترمیم وجود داشت
  ای کاش تعمیرکار خودش را بازنشسته نمی کرد.

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت23:25توسط رامتین | |

... او و من ، بودیم تنها.شدم بیدار آرامی به.کرد برخورد من با شدت به ، آن ها از یکی ، کجا و کِی نمی دانم درست ، می خوردم تلو تلو بزرگ و کوچک خودروهای لا به لای که همانطور.می رفتم راه ، خیابانها در نیمه باز چشمهای با که بودم مست آنقدر ، برگشت زمان . کردم ترک حال و عشق و گذرانی وقت برای را خانه.بود هردویمان توافق با این.شدیم جدا هم از بعد و ، رسیدیم می خواستیم که چیزی هر به ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:33توسط رامتین | |

ساعت ۱۷:۵۵ - چشم هایم را به درون آکواریوم دوخته ام.
چرا ماهی ها اینقدر موجودات آرامی هستند؟
شاید چون روزی نهنگ بوده اند!؟
  فکر میکنم این جزو آخرین نوشته های این گونه ام باشد.

یک ماهی دیگر را تصور میکنم و آن را در آکواریوم می بینم که سعی می کند به این طرف و آن طرف برود!
چند لحظه صبر کنید ... یک جای کار می لنگد!
ماهی آنقدر بزرگ است که این آکواریوم پاسخ نیازهایش را نمی دهد! هم خودش به فضای بیشتری نیاز دارد ، هم برای بقیه مشکل ایجاد کرده است!
پس آکواریوم بزرگ تر خواهد شد ، شاید به بزرگی یک دریا ، و یا حتی آسمان!
و ماهی جدید آزاد و دل شاد شنا می کرد . چه حالی میده!

یک آکواریوم کوچکتر ، بعضی اوقات لازم به نظر می رسد.آخر خودتان نگاه کنید!چند گروه از آنها ماهی من را آزار می دهند ، مزاحمش می شوند!
آنان در طول چند ثانیه به تدریج غیب و در آکواریوم کناری ظاهر شدند.

با گذر روزها ماهی تنها تر از قبل می شد؛همه جای شهر را مثل کف دست می شناخت.

چندی بعد ، ماهی نگاهی به آکواریوم دیگر انداخت. و در کمال تعجب دید که آکواریوم آنها نیز به مرور زمان به دلیل افزایش جمعیت حاضر ، بزرگ تر شده و هر لحظه هم بزرگ تر می شود.
ماهی به جمع آنها پیوست.
پس از چند روز دلش برای همه چیز آکواریوم خودش - که از آن فاصله گرفته بود - تنگ شد و دید که آنجا چند ماهی کوچک به آرامی تکان می خورند ... آنها همشهری های او بودند.

آن هنگامی که به شدت احساس تنهایی می کرد ، تحمل اوضاع برایش دشوار بود و وقت به سختی برایش می گذشت ...
{ ( تنهایی + کمبود روحیه + خستگی ) - عقل = ــ!ــ }

... ناباورانه جفتش را ، در همان آکواریوم منفور پیدا کرد!

ـــــــــــــــــ : نه ! اون جفته واقعیش نیست! اونو پیدا نکرده! پیداش نکرده!!
بعد از اینکه اینها را داد زدم ، متوجه نگاه همه ء آنهایی که آنجا بودند بر روی خودم شدم!

ـــــــــــــــــ : ببخشید! معذرت میخوام دوستان! همگی! شرمنده!!

ساعت ۱۸:۳۰
 !

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت3:29توسط رامتین | |

" به قصر خاکی خوش آمده ای ، عزیزم "

در را گشودم،
نور خورشید از منافذ بین ذرات خاک به درون می تابید.

هرکسی در گوشه ای از قصر، ناخودآگاه عشق ایجاد می کرد
و شاید لذت هم می برد.

احساس می کنم که:
قبلا اینجا بوده ام.

در محوطه ء بزرگ ، تنها قدم می زدم.
و بی آنکه بدانم , به سوی در خروجی می رفتم.
چندین نفر آنجا ایستاده بودند.
چند قدم جلوتر،
هر مرد با یک اسکلت می رقصید.
به راهم ادامه دادم ...
جایی که لحظه ای در آن مانده بودم ، به اتاق ساعت ها تبدیل شد.
دور تا دور اتاق ، ساعت هایی وجود داشت
که عقربه هایشان ، هم آغوش با جنونی سرد
به عقب باز می گشتند ...
در خروجی آنجا بود ،
که شعله های آتش زبانه می کشیدند...
صدای طبل آشنای دراویش از دور به گوش هایم می رسید .
یک پرسش زجرآور ، ابتدا مانند زمزمه و بعد مثل فریاد در ذهنم تکرار می شد:

من از در خارج خواهم شد ، یا خاطرات ام؟
من یا خاطرات ام ؟
من یا خاطرات ام ...

سپس برگ برگ خاطرات ام در آتش سوخت.

اما این من هستم که خارج از قصر خاکی،
آگاهانه متولد شده ام.


من به خودم می گم:
ایول! از هیچ چیز نباید ترسید.
من می تونم انتخاب کنم :
بمونم یا نه ؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت18:55توسط رامتین | |

خسته شدم از ماندن در یک سال ،
از ایستادن و چرخیدن در زمستان ،
می خواهم بهار را ببینم !

 قصد دارم به سال جدید قدم بگذارم ،
بعد از سال ها ماندن در آن پاییز
و خوابیدن در زمستان ... !
آری ، من قرن ها رویا گونه زیسته ام ...

آیا می توانم از این بوران وحشتناک ، بی ترس عبور کنم؟
چه کسی امید من خواهد بود؟
باز هم تو ...؟

در نیمه های راه هستم،
می ترسم افکار پریشان و خاطره وارم در عالم درد و مستی
 از من آدم برفی درست کنند !
و آنگاه نبینم روز های دیگر را.

وقتی که برف ها همدم اشک هایم شدند ،
چه بی دغدغه پرواز کردم ...
و به بهار رسیدم .

دوباره می خواهم اشعار عاشقانه بنویسم،
نمی توانم مخفی بمانم ...
هنوز خواب تو را می بینم .

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت18:3توسط رامتین | |

ای تو که از تخریب های من به وجود آمدی
آنچه من پیش از تو تخریب کرده ام،دوباره ویران نکن!
که حاصل آن سوزناک تر از قبل خواهد بود.

تو ساخته شدی برای اینکه پندارهای مرا بازسازی کنی
این جاده بیشتر از آنکه واقعی باشد،خیالی است
به خاطر هر تصمیم،وهم های گوناگونی را بررسی کن!

نوشته های من را بخوان،
و با چگونه آمیخته شدن خیال و واقعیتم آشنا شو!
در خیال ناپدید شدن،
    و آهسته گام گذاشتنم در واقعیت را بشناس!

فریادهایی که برای تسکین روح دوخته شده ام کشیدم
باید آرامش تو را بیشتر کند ...
 البته امیدوارم!

آه ... وقت رفتن است
مرا به خاطر بسپار
که سایه ام هنوز اضطراب فراموش شدن را دارد...
سوزن ها را تحمل کن!


خوب فعلا این آخرین آپ وبلاگم بود تا چند وقت دیگه که دوباره بتونم بنویسم و انگیزه داشته باشم.
امیدوارم این مدت زیاد طول نکشه چون یکی از علایقم وبلاگ نویسیه.
تا بعد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت14:16توسط رامتین | |

او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد
یک خطا
یک تفکر و انگیزه ء اشتباه

او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد
شاید می خواست خودکشی کند
شاید به آخر رسیده بود

او مرده است
همان خدا را می گویم
که دنیا را آفرید
آری،همان خدا را می گویم
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اضافه می کنم:
برای دانلود کلیپ صوتی این آپ (یک کلیپ صوتی برای این آپ درست کردم با استفاده از روخونی متن) با حجم خیلی کم اینجا کلیک کنید.
(در صورت دانلود نشدن،روی لینک کلیک راست کرده و گرینه ء Save Target As رو انتخاب کنید.)

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت16:44توسط رامتین | |

وقتی زنگ آخر مدرسه را زدند،می دانستم که طبق روال چند ماه اخیر، یک پژو 206 نقره ای منتظر آمدن من است.از دور برایش دست تکان دادم و به طرفش رفتم.روی صندلی جلوی ماشین نشستم،سلام کردم و به چشم های معصومش نگاه کردم... مثل همیشه برای ادامه  آماده بود.
راستی معرفی می کنم:مرضیه،18 ساله و دوست دختر من.
باهم به سینما رفتیم.در تمام مدت فیلم فکر می کردم که اگر او ... بمیرد، تنها اگر ... اگر او بمیرد ...
به کنسرت خواننده ء مورد علاقه ی مرضیه – که بعدا خواننده ی مورد هلاقه ی من هم شده بود – رفتیم.فوقالعاده بود.هنگامی که آهنگ مورد علاقه اش را اجرا کردند،تصور کردم که او خودش را آزاد کرده است.
بادبان ها را باز کن ، شب اسم من رو صدا می کنه ، بادبان ها را باز کن...

در نیمه شب و هوای بارانی ، کمی باهم قدم زدیم.دست او در دست من ... دست او در دست من بود ... دست او در دست من است...

عاشقانه می رقصیدیم ... در یکی از میدان های زیبا و خلوت شهر ...

که اکنون آن میدان خراب شده است...



طبق روال چند سال اخیر،بعد از برگشتن از مدرسه،در کنار پنجره ء بسته ء اتاق نشسته ام ،چون نیاز دارم که گاه برخی چیزها را به خاطر بیاورم.



یک سال بعد او مرا به عروسی خودش دعوت کرده بود ... نمی دانستم که به آن نمی رسم.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت15:49توسط رامتین | |

آن شب حافظه ام یخ زد.
شبی که تو را دیدم
در سادگی نگاه،
فهمیدن یک اشتباه.
طراحی صورتت،
مرا به یاد چهره ء نقاشی شده ء مریم مقدس می اندازد
تو به من نگاه می کنی،عاشقانه
در انتظار پاسخی عارفانه
 آمیخته با احساسی شاعرانه ...
   صورتت در سیاهی محو
 و چند لحظه ای حذف می شود از جمع ما
حال من نقاش شدم،
تو را کودکانه کشیدم
با چشم های قرمز
کم کم رخ ماهت دوباره پیدا می شد
و لب های سفید...
لب هایت همچون برف سرد
 ... حافظه ام یخ زد
و چشم هایت مثل قلب گرم بود
و یخش کم کم از بین رفت...
تا دیشب که آن خاطره را مرور کردم ...
   طعم لب هایت را به خاطر آوردم 
و دوباره حافظه ام یخ زد
اما چشم هایت دیگر نبود  
 که یخ آن ها را اب کند.
 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت23:16توسط رامتین | |

پیاده ء نگران
می خواهد ناشناخته ها را بشناسد
پیاده تنها
می ترسد از سایه ها
می ترسد از آن اشباح ماندگار

پیاده در جاده در شب ها در سرما
همواره در نبرد با عابری نافرمان
پیاده نزدیک به نقطه ء پایان
می دود سریع تر از قطره های باران
می دود با جان ...

هنوز آنجا ایستاده اند،
هنوز تشویقش می کنند...
پیاده در سکوت
لحظه ای در تردید

پیاده ء تنها
در خاموشی فریاد و هیاهوی آدم ها
می دود دایره وار
می گذرد بارها از نقطه ء پایان...


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت5:40توسط رامتین | |

من سراب را دوست دارم ، بیچاره! تو چی؟
من توان دویدن را دارم برای رسیدن
من میدانم به دنبال چه چیزی می گردم، تو چی؟

من افکار تحریک کننده ام را دوست دارم
من در آن سرابی که می بینم،متوجه سایه ء اسیر و نیازمندم شده ام
من حقیقت افکارم را دوست دارم ، تو چی؟

پس من به سوی سراب می دوم
من می خواهم ، حتما می توانم
سایه ام را از اسارت،نجات خواهم داد

... من سایه ام را نجات داده ام ،
تو چی؟


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت21:56توسط رامتین | |

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
از آسمان جدا شویم،
با قایقی از جنس رود به سمت دریاها رویم
طرح تازه ای باشیم هم سفر با سایه ای کهنه.

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
از هم دور شویم،
تا رسیدن به اعماق گمشده ء دریا
درک فریاد مبهم امواج.

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
قصه ای بنویسیم،
زیباتر از زندگی.
با شخصیت های بازگشته ء خودمان
تا پایانی که نمی دانیم
رسیدن یا نرسیدن؟

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
که همدیگر را ببینیم،
بعد از نوشتن انتهای داستان.
من پیر شدم و تو نیامدی
اما فصه ات را خوانده ام،
بی پایان.


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت22:3توسط رامتین | |

یادش به خیر،به دنیا آمده بودم
دنیایی که مثل یک ک*ر کلفت برایم ترسناک بود!

خط اول:
ک*ر کلفت خیلی عجیبه!
خط دوم:
ک*ر کلفت بیدار ترسناکه!
خط سوم:
ک*ر کلفت بیدار را باید خورد،تا وقتی که دوباره خوابش ببرد!
خط چهارم:
ک*ر کلفت به دهانم عادت کرده است،اما من خسته شده ام!بسه دیگه!
خط پنجم:
نقطه ضعف ک*ر کلفت،خا*ه های گنده اش است! فعلا زورم به اونا نمی رسه!
خط ششم:
قوی شو! من رامتینم و قوی تر می شوم!
خط هفتم:
با خا*ه خور های ک*ر کلفت آشنا می شوم!
خط هشتم:
وحشی تر می شوم!
خط نهم:
مشت می زنم به آن خا*ه های بی مصرف و زشت!
خط دهم:
بیمار می شوم!
خط یازدهم:
آزادانه نفس می کشم!
خط دوازدهم:
لذت می برم
خط سی-زدهم:
احتمالا می میرم!

یادش به خیر،به دنیا آمده بودم
دنیایی که مثل یک ک*ر کلفت برایم ترسناک بود!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت21:22توسط رامتین | |

می خواهم یک شاهکار خلق کنم
البته که می توانم.

خودکار با رنگش بودنش را نشان می دهد
و من با فکرم ؛
فکرم با چه؟
شاید با خودم!
خودکار روی میز افتاده است
من هم بر روی تختم.
وقتی ساعت - که آن را هم روی میز گذاشته بودم - زنگ می زند
که مرا بیدار کند
من وانمود می کنم که خوابم،
و با چند بار تکان خوردن میز
خودکار بر زمین می افتد!
من هم همینطور.
قبل از اینکه زنگ ساعت به اتمام برسد
به سمت خودکار می روم
و بعد از اتمام زنگ
آن را از روی زمین برمیدارم.
بعد سعی می کنم که جوهرش را خارج کنم تا قطره ء آخر
دوباره قطعات جدا شده را ، به هم وصل می کنم
اسلحه را برمیدارم
و به سمت مغزم نگه می دارم
سپس شلیک می کنم!

می خواهم یک شاهکار خلق کنم
البته که می توانم.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت3:57توسط رامتین | |

به سایه ء شکسته ام نگاه می کنم

و آهسته راه می روم

خش خش برگ ها ...

برای لحظه ای زمان را متوقف می کند

آری!اجازه ء پرواز را به من داده اند ...

از لا به لای شاخه های درخت پیری ،

به سایه ای نگاه می کنم

که نمی شناسمش ؛

خش خش برگ ها ...

و تپش قلب هایمان

زمانی را ساخت که به هم خیره شویم.

سایه ام در سایه اش ،

و لحظه ای که به او رسیده است

آری!اجازه ء فرود را به من داده اند...

 

می ایستم و

به سایه اش نگاه می کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت2:57توسط رامتین | |