تبليغاتX
جنگل


















جنگل

دوباره از رویا
باز از محدودیت مغز ِ انسان
در این دنیا نیست می شود آیا روزی این بدن در باد؟در بیابان؟در خاک...

سرود مبهم و بی قاعده، خارج
همانا که این پیکر صمیمی نیست آنچنان با فکر
اتاق بسته ای با دیوارهای نقاشی شده با خط نستعلیق "شکست"
گوش آزار

در این هوای پر فشار غمگین
یک زمزمه ء شیرین
دوباره از رویا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت20:25توسط رامتین | |

داستان خوک ها، قصه شب
روزی روزگاری در دنیای یک اثر نقاشی
همه چیز بدون جان و یا روح به نظر می رسید به غیر از خانواده سه نفره ای از خوک های واقعاً زنده و دارای حرکت!
خوک پدر میخواست به هر طریقی شادی را به اعضای خانواده اش که بی انتها افسرده بودند هدیه کند.
...و او برای آن ها لجن زار فراهم کرد!
شادمانی خوک ها به هنگام غوطه ور شدن در کثافت وصف ناشدنی بود.و پدر با رضایتمندی از این موفقیت خود هر روز وسعت تفریحگاه را افزایش می داد.
و در آنسوی ماجرا پسر بچه کوچکی که داشت به این تابلوی مشهور می نگریست و به صدای پدربزرگش گوش می کرد که می گفت:
و آنها بودند که باعث شدند ما اکنون در زیر گه زندگی کنیم؛
خوک ها، خوک هایی که همیشه گند می زدند.

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت13:58توسط رامتین | |

من 98 درصد مواقع چرت میگم، 2 درصدش رو شما میشنوین.

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت5:4توسط رامتین | |

آدم نه میتونه کاری کنه
نه میتونه چیزی بگه
نه کسی هست که بهش چیزی بگه
نه میتونه خفه شه...
اَه واقعاً ریده ست نه؟
آره فکر کنم همینطور ـه.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت2:20توسط رامتین | |





+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت7:12توسط رامتین |