تبليغاتX
جنگل


















جنگل

چشمهایم بسته بود.........................................................................................................
                        خسته از بسته گی و دل خستگی و بستگی داشتن بود
"باز کن چشمهایت را عزیزم" حوری وار گفت
..........................................................................................................گشودم دوباره
                                                                                                                      - - - - - - -
"چطور بود، ارزشش را داشت؟" با کنجکاوی کودکانه ای گفت
و شنید:
نه، ریده بود.
قانع شدی؟حالا برگرد به آغوشم.

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت16:6توسط رامتین | |

پیاده برمیگردد
اما یک بار دیگر،
جاده ء کاملا تازه ای را رو به روی خود می بیند
انگار نه انگار که چنین چیزی را پشت سر گذاشته بود.

پیاده می گرید
و راه می رود...
این ذات اوست.
افسوس، که این داغ مانده بر افکار اوست.

پیاده داد می زند!
ناگهان پایش را محکم بر زمین می کوبد و فریاد می زند
ای داد ای داد ای داد...
هر قدم، تخریب

پیاده می رود همچنان
نمی بارد یک قطره هم باران
پیاده در جاده در شب در سرما
قربانی دعوای خاموش دیگران
و بعد از آن
حماقت های هم نوعان خویش
همواره تنها
همه چیز، همه چیز
تغییر ناپذیر شده است

پیاده به انتها می رسد
یک دیوار
مسیر اشتباه
برگرد
می رسی به مقصد این بار.


اینو تقدیم میکنم به همه کسایی که از ابتدای تاسیس این وبلاگ کنار من بودن و تا الان موندن.
و این لحظه رو به یادگار باهاشون خلوت و تقسیم میکنم.
توی قلبمین

پیاده تنها، سوم شهریور ۸۶
پیاده تنها:در خاموشی، سیزدهم دی ۸۶

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت15:57توسط رامتین | |

مایکل جکسون مرد!!!!!!!!!
دلیل مرگش، ایست قلبی گزارش شده.
مامان.
واقعا دردناک و غیر قابل تحمل ـه.
مخصوصا به خاطر اینکه بسیار بسیار بسیار بدبین ام نسبت به مرگ ستاره های غرب.(فکر میکنم کشته میشن)
چند روز دیگه کنسرت بازگشتش بود...

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت9:46توسط رامتین | |