تبليغاتX
جنگل


















جنگل

این صفحه ء آخر است
هنوز هم جمله هایم را خط میزنم
و کاسه ء چشم هایم بی دفاع پر می شود از جوهری سیاه و
در دنباله ی آن همچون موجی که به عقب بازگردد پرتاب می شوم به حیات(ط) سراسر تاریکی که روزگار تا توانست دست رد بر سینه اش گذاشت
و آن ابرهای کبود را به نگهبانی اش گماشت.
اهریمن هایم به بهانه ء تنهایی ام به سراغم می آیند ... نفس هایم را می گیرند و بازپس نمی دهند.
و در حالی که بی کسی واپسین تازیانه هایش را بر پشتم می زند
سست و ناتوان به زانو در می آیم
و قطره های سیاهی از چشم هایم بر روی زمین سقوط می کنند و پخش می شوند.

ناگهان شمشیری بزرگ قلب زمان را می شکافد
و همه چیز در اطرافم شروع به محو شدن می کنند...
و من بر زمین می افتم ،
دنیایم کج می شود
و در مقابل چشم هایم رنگ می بازد.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت3:36توسط رامتین | |