تبليغاتX
جنگل


















جنگل

ساعت ۱۷:۵۵ - چشم هایم را به درون آکواریوم دوخته ام.
چرا ماهی ها اینقدر موجودات آرامی هستند؟
شاید چون روزی نهنگ بوده اند!؟
  فکر میکنم این جزو آخرین نوشته های این گونه ام باشد.

یک ماهی دیگر را تصور میکنم و آن را در آکواریوم می بینم که سعی می کند به این طرف و آن طرف برود!
چند لحظه صبر کنید ... یک جای کار می لنگد!
ماهی آنقدر بزرگ است که این آکواریوم پاسخ نیازهایش را نمی دهد! هم خودش به فضای بیشتری نیاز دارد ، هم برای بقیه مشکل ایجاد کرده است!
پس آکواریوم بزرگ تر خواهد شد ، شاید به بزرگی یک دریا ، و یا حتی آسمان!
و ماهی جدید آزاد و دل شاد شنا می کرد . چه حالی میده!

یک آکواریوم کوچکتر ، بعضی اوقات لازم به نظر می رسد.آخر خودتان نگاه کنید!چند گروه از آنها ماهی من را آزار می دهند ، مزاحمش می شوند!
آنان در طول چند ثانیه به تدریج غیب و در آکواریوم کناری ظاهر شدند.

با گذر روزها ماهی تنها تر از قبل می شد؛همه جای شهر را مثل کف دست می شناخت.

چندی بعد ، ماهی نگاهی به آکواریوم دیگر انداخت. و در کمال تعجب دید که آکواریوم آنها نیز به مرور زمان به دلیل افزایش جمعیت حاضر ، بزرگ تر شده و هر لحظه هم بزرگ تر می شود.
ماهی به جمع آنها پیوست.
پس از چند روز دلش برای همه چیز آکواریوم خودش - که از آن فاصله گرفته بود - تنگ شد و دید که آنجا چند ماهی کوچک به آرامی تکان می خورند ... آنها همشهری های او بودند.

آن هنگامی که به شدت احساس تنهایی می کرد ، تحمل اوضاع برایش دشوار بود و وقت به سختی برایش می گذشت ...
{ ( تنهایی + کمبود روحیه + خستگی ) - عقل = ــ!ــ }

... ناباورانه جفتش را ، در همان آکواریوم منفور پیدا کرد!

ـــــــــــــــــ : نه ! اون جفته واقعیش نیست! اونو پیدا نکرده! پیداش نکرده!!
بعد از اینکه اینها را داد زدم ، متوجه نگاه همه ء آنهایی که آنجا بودند بر روی خودم شدم!

ـــــــــــــــــ : ببخشید! معذرت میخوام دوستان! همگی! شرمنده!!

ساعت ۱۸:۳۰
 !

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت3:29توسط رامتین | |