تبليغاتX
جنگل


















جنگل

همونطور که می بینین اسمم رامتین ِ!
حالمم خوش نیست.
داشتم فک می کردم اگه می خواستم خودمو کم و بیش معرفی کنم چه سوالایی میپرسیدم از رامتین.

الان شروع می کنم:
چیکار می کنی؟
زندگی! اسم این کاری که میکنمُ زندگی میذارم.
۴ تا ۶ بعد از ظهر از خواب پا میشم.بعدش دیگه هیچی معلوم نیست! اما: ممکن برم توو کوچه قدم بزنم ، شاید تلویزیون ببینم ، یا هفته نامه کلیک یا مجله بازی رایانه بخونم ، چیپس یا پفک و از اینجور چیزا بخورم ، پای کامپیوتر بشینم و آهنگ گوش بدم و بیام نت و به سایت بازی سنتر و وبلاگای خودم سر بزنم و یا اگه بخوام یه چیزی بنویسم و بعضی اوقات فیلم یا موسیقی یا هرچیزی که دوست دارم و پیدا میشه بخرم ، غر بزنم و از وضع زندگیم بنالم برای مامان و بابام یا مثلا در و دیوار اتاقم ،خود ارضایی کنم ، یدونه یا چندتا فیلم ببینم ، ویدئو گیم بازی کنم ، ساعت ۷ تا ۸ صبح در اتاقمُ باز کنم به بابام سلام کنم یا نکنم و سعی کنم مامانمُ بیدار کنم ، برم حموم ، چایی تلخ بخورم ، حرف بزنم با مامان ، ساعت ۹ تا ۱۲ صبح بخوابم !
و در آخر شاید همه ء اینکارارو یکی یکی بکنم.
بیشتر در درون خودت زندگی میکنی یا بیرون ؟
سوال خیلی خوبیه.این کارایی که گفتم همشون مربوط به بیرونن،و لازمه بگم من بیشتر زندگیم در درونم میگذره!
خوشحالی و ناراحتی ، خشم یا عصبانیت ، تنهایی و عذاب ، دوست داشتن یا نداشتن ، تنفر ، انتخاب و انتظار برای مرگ.
به چه چیزهایی علاقه داری؟
آواز خوندن که می خونم ، نوشتن که می نویسم ، زندگی که می کنم ، تفریح !
به چه چیزهایی علاقه نداری؟
مردم و زندگی که می کنن!
الان دلت چی می خواد؟
الان یه تلویزیون Full HD ، یه سیستم صوتی خفن ، یه عایق صوتی که مجبور نباشم شبا هدفون بذارم!
الان ساعت 21:44 ، 19 اسفند 1386 دوست داری تو وبلاگت چی بنویسی ؟
دوست دارم اینو بذارم تو وبلاگم:

برای اینکه سردی و نا امیدی بیدار شده در وجودم را از خانه ام دور کنم،تصمیم گرفتم به خاطر قدم زدن به بیرون بروم.
اول شلوار و بعد کابشنم را پوشیدم.
وقتی به جلو خیره می شوم و احساس می کنم در حال نقش بازی کردن در یک فیلم سینمایی هستم،انگار پیاده روی برایم لذت بخش تر است.
بعضی اوقات می توانم به چشم های دیگران نگاه کنم و عکس العمل های متفاوتی را ببینم.
آیا آنها مرا به خاطر می سپارند و یا مانند یک رویداد عادی از یاد می برند؟
می خواهم به آن طرف خیابان بروم.ترجیح می دهم از پل استفاده کنم.حداقل زمان بیشتری برای مبارزه دارم!
دختری به میله های پل تکیه داده و با پسری - که احتمالا دوست دوران کودکی اش است - صحبت می کند. سرعت گام برداشتن هایم را افزایش می دهم.
دقیقا از کنار آنها می گذرم.باید اعتراف کنم که پسر خوبی را برای عشق بازی در نیمه شب بر روی پل انتخاب کرده بود!
به آن طرف خیابان که می رسم،دختری که از نظر شکل و شمایل معمولی نشان می داد و لباس های ساده تری از دختر روی پل پوشیده بود،از من سوالی پرسید که - چون هوش و حواسم در گردش و تفریح به سر می برد – نفهمیدم و از او خواستم که سوالش را تکرار کند:ساعت چنده؟
و به او گفتم که ساعت ندارم اما پسری روی پل ایستاده است که فکر می کنم داشته باشد.او بعد از تشکر با عجله از پله ها بالا رفت و من هم بعد از کمی مکث به پیاده روی همراه مبارزه و یا شاید مبارزه همراه پیاده روی ام ادامه دادم.
چند دقیقه انقدر در ذهنم افکار مختلف داد و فریاد به راه انداخته بودند که به جز راه رفتن و کمی هم نگاه کردن کار دیگری نمی توانستم بکنم.
تا اینکه چند نفس عمیق کشیدم و فکر کردم که دیگر احساس خاصی نسبت به قدم زدن ندارم و فقط سرمای زمستان دارد آزارم می دهد.گویا فیلم به پایان رسیده است!
اینبار برای رفتن به آن سوی خیابان ، فقط به اطراف نگاه کردم و دویدم! قبل از اینکه کاملا پاهایم را در پیاده رو بگذارم ، متوجه حضور همان دختری که - کمی پیش تر- عجله داشت ، در آنجا شدم.
به نظر می رسید که منتظر کسی باشد. پس از دیدن من خوشحال شد و کمی بعد با حالت متعجبی که صورتش داشت ، باز هم سوال دیگری پرسید:شما اینجا زندگی می کنید؟
بله،چطور؟
- : آقای رامبد فرهادی رو می شناسید؟
بله می شناسم ، شما؟
- : میشه نشانی خونه اش رو به من بدین؟
پرسیدم شما؟
- : من یکی از دوستانش هستم.
ببخشید اسم شما مهسا نیست؟
- : رامبد خودتی؟!
پس کی می تونه باشه؟
- : وای باورم نمیشه!خیلی خوشحالم که بعد از این همه سال دوباره می بینمت.
خوب بیا بریم خونه ی من . بابا هوا سرده.
- : باشه بریم.
و ما به سمت خانه رفتیم.مهسا مثل بچگی هایش کم حرف بود.مطمئنم که اگر نام خانوادگی واقعی ام را نمی دانست هیچوقت حتی حدس نمی زدم که روزی تنها بازمانده از گذشته ام را دوباره ببینم.
او کسی است که 20 سال به دوری اش عادت کرده بودم و هنوز دوستش داشتم.راستی برای چه چیزی برگشته است؟
شاید فهمیده باشد که دوستش دارم؟محال است.حتما دلیل دیگری دارد.همانطور که در 7 سالگیمان به خاطر چیز پوچ و بی ارزشی همچون خانواده ، من را ترک کرد و به شهر دیگری رفت ؛ امروز هم که به دیدارم آمده ، لابد دلیلش چیزهایی مثل همان است.
وارد خانه شدیم.اولین چیزی که نظرش را جلب کرد فضای رویایی و رنگ دیوارها بود.او گفت تا به حال ندیده است کسی از پرده های سیاه رنگ استفاده کند و من هم با او خندیدم.
یک ساعت بعد در مورد پدر و مادرم پرسید و گفتم که آنها به خاک رفته اند و توضیح دادم که به قتل رسیده اند.او این اتفاق را به از دست دادن پدر و مادر خودش تشبیه کرد.
بعد پرسید که چرا ازدواج نکرده و خود را از تنهایی در نیاورده ام؟ و من پاسخی قانع کننده با ظاهری شفاف و باطنی دروغین به او دادم.
با هم شام خوردیم.سپس احساس کردم او با لحن سردی حرف می زند.در مورد فیلم مورد علاقه ام پرسید و نویسنده ای که دوست دارم.در هر دو مورد یکی از علایق مان مشترک بود. بعد از این من بحث را به سبک دیگری شروع کردم.
اگه یکی بهت خیانت کنه چیکار میکنی؟
- : ازش متنفر میشم.
فقط همین؟
- : خوب آره.مگه کار دیگه ایم میشه کرد؟
آره،میتونی بکشیش.
- : مشروب خوردی؟
چطور؟
- : چرا چرت میگی؟
 ناگهان با دست هایم گلویش را فشار دادم ، می خواست جیغ بزند مانند زن های هرزه؛ اما قادر نبود.به آرامی رهایش کردم.
- : دیوونه شدی ؟ داشتی خفم می کردی
ببخشید. می خواستم بت نشون بدم که بدون مشروبم میشه از کشتن حرف زد یا اینکه یکی رو کشت.
سکوت جای حرف های احمقانه ء چند دقیقه قبلمان را پر کرده بود. اما سوالی را که می خواستم به یاد آوردم.
راستی واسه چی دنبال من میگشتی؟!
- : دلم واست تنگ شده بود
چرا دروغ میگی به من؟
- : تو هنوزم میفهمی که من کی دروغ میگم؟!
آره می تونم بفهمم.
- : خیلی خوب باشه.اینطوری نگا نکن لطفا!
چرا؟
- : می ترسم!
هه!
دوباره ساکت شدیم.من به دختر و پسری که روی پل در حال عشق بازی بودند فکر می کردم.مهسا هم احتمالا به مرگ پدر و مادرش!
- : خیلی خوش گذشت رامبد.واقعا خوشحال شدم که دیدمت. من دیگه باید برم
به همین زودی؟ فک نمیکنی بعد از این همه سال لازم باشه یکم با هم بمونیم؟
- : نمیدونم.به نظر تو لازمه؟باشه واسه یه وقت دیگه.
با او تا بیرون از حیاط خانه همراه شدم.در را باز کرد و رفت.
و پلیس ها دستگیرم کردند
در حالی که دختر عجول به جلو خیره شده بود
و در نمای چشم های من ،
 آرام آرام دور و دور تر می شد.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت22:10توسط رامتین | |

" به قصر خاکی خوش آمده ای ، عزیزم "

در را گشودم،
نور خورشید از منافذ بین ذرات خاک به درون می تابید.

هرکسی در گوشه ای از قصر، ناخودآگاه عشق ایجاد می کرد
و شاید لذت هم می برد.

احساس می کنم که:
قبلا اینجا بوده ام.

در محوطه ء بزرگ ، تنها قدم می زدم.
و بی آنکه بدانم , به سوی در خروجی می رفتم.
چندین نفر آنجا ایستاده بودند.
چند قدم جلوتر،
هر مرد با یک اسکلت می رقصید.
به راهم ادامه دادم ...
جایی که لحظه ای در آن مانده بودم ، به اتاق ساعت ها تبدیل شد.
دور تا دور اتاق ، ساعت هایی وجود داشت
که عقربه هایشان ، هم آغوش با جنونی سرد
به عقب باز می گشتند ...
در خروجی آنجا بود ،
که شعله های آتش زبانه می کشیدند...
صدای طبل آشنای دراویش از دور به گوش هایم می رسید .
یک پرسش زجرآور ، ابتدا مانند زمزمه و بعد مثل فریاد در ذهنم تکرار می شد:

من از در خارج خواهم شد ، یا خاطرات ام؟
من یا خاطرات ام ؟
من یا خاطرات ام ...

سپس برگ برگ خاطرات ام در آتش سوخت.

اما این من هستم که خارج از قصر خاکی،
آگاهانه متولد شده ام.


من به خودم می گم:
ایول! از هیچ چیز نباید ترسید.
من می تونم انتخاب کنم :
بمونم یا نه ؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت18:55توسط رامتین | |