تبليغاتX
جنگل


















جنگل

خسته شدم از ماندن در یک سال ،
از ایستادن و چرخیدن در زمستان ،
می خواهم بهار را ببینم !

 قصد دارم به سال جدید قدم بگذارم ،
بعد از سال ها ماندن در آن پاییز
و خوابیدن در زمستان ... !
آری ، من قرن ها رویا گونه زیسته ام ...

آیا می توانم از این بوران وحشتناک ، بی ترس عبور کنم؟
چه کسی امید من خواهد بود؟
باز هم تو ...؟

در نیمه های راه هستم،
می ترسم افکار پریشان و خاطره وارم در عالم درد و مستی
 از من آدم برفی درست کنند !
و آنگاه نبینم روز های دیگر را.

وقتی که برف ها همدم اشک هایم شدند ،
چه بی دغدغه پرواز کردم ...
و به بهار رسیدم .

دوباره می خواهم اشعار عاشقانه بنویسم،
نمی توانم مخفی بمانم ...
هنوز خواب تو را می بینم .

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت18:3توسط رامتین | |