تبليغاتX
جنگل


















جنگل

ای تو که از تخریب های من به وجود آمدی
آنچه من پیش از تو تخریب کرده ام،دوباره ویران نکن!
که حاصل آن سوزناک تر از قبل خواهد بود.

تو ساخته شدی برای اینکه پندارهای مرا بازسازی کنی
این جاده بیشتر از آنکه واقعی باشد،خیالی است
به خاطر هر تصمیم،وهم های گوناگونی را بررسی کن!

نوشته های من را بخوان،
و با چگونه آمیخته شدن خیال و واقعیتم آشنا شو!
در خیال ناپدید شدن،
    و آهسته گام گذاشتنم در واقعیت را بشناس!

فریادهایی که برای تسکین روح دوخته شده ام کشیدم
باید آرامش تو را بیشتر کند ...
 البته امیدوارم!

آه ... وقت رفتن است
مرا به خاطر بسپار
که سایه ام هنوز اضطراب فراموش شدن را دارد...
سوزن ها را تحمل کن!


خوب فعلا این آخرین آپ وبلاگم بود تا چند وقت دیگه که دوباره بتونم بنویسم و انگیزه داشته باشم.
امیدوارم این مدت زیاد طول نکشه چون یکی از علایقم وبلاگ نویسیه.
تا بعد.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت14:16توسط رامتین | |

او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد
یک خطا
یک تفکر و انگیزه ء اشتباه

او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد
شاید می خواست خودکشی کند
شاید به آخر رسیده بود

او مرده است
همان خدا را می گویم
که دنیا را آفرید
آری،همان خدا را می گویم
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اضافه می کنم:
برای دانلود کلیپ صوتی این آپ (یک کلیپ صوتی برای این آپ درست کردم با استفاده از روخونی متن) با حجم خیلی کم اینجا کلیک کنید.
(در صورت دانلود نشدن،روی لینک کلیک راست کرده و گرینه ء Save Target As رو انتخاب کنید.)

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت16:44توسط رامتین | |

وقتی زنگ آخر مدرسه را زدند،می دانستم که طبق روال چند ماه اخیر، یک پژو 206 نقره ای منتظر آمدن من است.از دور برایش دست تکان دادم و به طرفش رفتم.روی صندلی جلوی ماشین نشستم،سلام کردم و به چشم های معصومش نگاه کردم... مثل همیشه برای ادامه  آماده بود.
راستی معرفی می کنم:مرضیه،18 ساله و دوست دختر من.
باهم به سینما رفتیم.در تمام مدت فیلم فکر می کردم که اگر او ... بمیرد، تنها اگر ... اگر او بمیرد ...
به کنسرت خواننده ء مورد علاقه ی مرضیه – که بعدا خواننده ی مورد هلاقه ی من هم شده بود – رفتیم.فوقالعاده بود.هنگامی که آهنگ مورد علاقه اش را اجرا کردند،تصور کردم که او خودش را آزاد کرده است.
بادبان ها را باز کن ، شب اسم من رو صدا می کنه ، بادبان ها را باز کن...

در نیمه شب و هوای بارانی ، کمی باهم قدم زدیم.دست او در دست من ... دست او در دست من بود ... دست او در دست من است...

عاشقانه می رقصیدیم ... در یکی از میدان های زیبا و خلوت شهر ...

که اکنون آن میدان خراب شده است...



طبق روال چند سال اخیر،بعد از برگشتن از مدرسه،در کنار پنجره ء بسته ء اتاق نشسته ام ،چون نیاز دارم که گاه برخی چیزها را به خاطر بیاورم.



یک سال بعد او مرا به عروسی خودش دعوت کرده بود ... نمی دانستم که به آن نمی رسم.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت15:49توسط رامتین | |

آن شب حافظه ام یخ زد.
شبی که تو را دیدم
در سادگی نگاه،
فهمیدن یک اشتباه.
طراحی صورتت،
مرا به یاد چهره ء نقاشی شده ء مریم مقدس می اندازد
تو به من نگاه می کنی،عاشقانه
در انتظار پاسخی عارفانه
 آمیخته با احساسی شاعرانه ...
   صورتت در سیاهی محو
 و چند لحظه ای حذف می شود از جمع ما
حال من نقاش شدم،
تو را کودکانه کشیدم
با چشم های قرمز
کم کم رخ ماهت دوباره پیدا می شد
و لب های سفید...
لب هایت همچون برف سرد
 ... حافظه ام یخ زد
و چشم هایت مثل قلب گرم بود
و یخش کم کم از بین رفت...
تا دیشب که آن خاطره را مرور کردم ...
   طعم لب هایت را به خاطر آوردم 
و دوباره حافظه ام یخ زد
اما چشم هایت دیگر نبود  
 که یخ آن ها را اب کند.
 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت23:16توسط رامتین | |

پیاده ء نگران
می خواهد ناشناخته ها را بشناسد
پیاده تنها
می ترسد از سایه ها
می ترسد از آن اشباح ماندگار

پیاده در جاده در شب ها در سرما
همواره در نبرد با عابری نافرمان
پیاده نزدیک به نقطه ء پایان
می دود سریع تر از قطره های باران
می دود با جان ...

هنوز آنجا ایستاده اند،
هنوز تشویقش می کنند...
پیاده در سکوت
لحظه ای در تردید

پیاده ء تنها
در خاموشی فریاد و هیاهوی آدم ها
می دود دایره وار
می گذرد بارها از نقطه ء پایان...


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت5:40توسط رامتین | |

من سراب را دوست دارم ، بیچاره! تو چی؟
من توان دویدن را دارم برای رسیدن
من میدانم به دنبال چه چیزی می گردم، تو چی؟

من افکار تحریک کننده ام را دوست دارم
من در آن سرابی که می بینم،متوجه سایه ء اسیر و نیازمندم شده ام
من حقیقت افکارم را دوست دارم ، تو چی؟

پس من به سوی سراب می دوم
من می خواهم ، حتما می توانم
سایه ام را از اسارت،نجات خواهم داد

... من سایه ام را نجات داده ام ،
تو چی؟


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت21:56توسط رامتین | |