تبليغاتX
جنگل


















جنگل

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
از آسمان جدا شویم،
با قایقی از جنس رود به سمت دریاها رویم
طرح تازه ای باشیم هم سفر با سایه ای کهنه.

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
از هم دور شویم،
تا رسیدن به اعماق گمشده ء دریا
درک فریاد مبهم امواج.

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
قصه ای بنویسیم،
زیباتر از زندگی.
با شخصیت های بازگشته ء خودمان
تا پایانی که نمی دانیم
رسیدن یا نرسیدن؟

با هم عهد بسته بودیم،فراموش کرده ای؟
که همدیگر را ببینیم،
بعد از نوشتن انتهای داستان.
من پیر شدم و تو نیامدی
اما فصه ات را خوانده ام،
بی پایان.


به وبلاگ دیگه ام سرگرم باش! هم سر بزنید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت22:3توسط رامتین | |

یادش به خیر،به دنیا آمده بودم
دنیایی که مثل یک ک*ر کلفت برایم ترسناک بود!

خط اول:
ک*ر کلفت خیلی عجیبه!
خط دوم:
ک*ر کلفت بیدار ترسناکه!
خط سوم:
ک*ر کلفت بیدار را باید خورد،تا وقتی که دوباره خوابش ببرد!
خط چهارم:
ک*ر کلفت به دهانم عادت کرده است،اما من خسته شده ام!بسه دیگه!
خط پنجم:
نقطه ضعف ک*ر کلفت،خا*ه های گنده اش است! فعلا زورم به اونا نمی رسه!
خط ششم:
قوی شو! من رامتینم و قوی تر می شوم!
خط هفتم:
با خا*ه خور های ک*ر کلفت آشنا می شوم!
خط هشتم:
وحشی تر می شوم!
خط نهم:
مشت می زنم به آن خا*ه های بی مصرف و زشت!
خط دهم:
بیمار می شوم!
خط یازدهم:
آزادانه نفس می کشم!
خط دوازدهم:
لذت می برم
خط سی-زدهم:
احتمالا می میرم!

یادش به خیر،به دنیا آمده بودم
دنیایی که مثل یک ک*ر کلفت برایم ترسناک بود!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت21:22توسط رامتین | |

خودتو معرفی کن:

رامتینم ، ۱۸ سالمه.
امم... همین!

فصل و ماه و روزی که دوست داری؟

فصل پاییز دوست دارم و در مورد ماه و روز نظری ندارم!

رنگ مورد علاقه؟

رنگ خاصی رو دوست ندارم.هیچی!

موسیقی مورد علاقه؟

موسیقی که با احساسم هماهنگ باشه.هرچی که باهاش حال کنم.اما بیشتر متال گوش میدم.سبک هارد راک.

بدترین ضد خالی که خوردی؟

انقد زیادن که یادم نمیاد!

بزرگترین قولی که دادی؟

بازم یادم نمیاد!

بهترین خاطره؟

یه بار با یکی از دوستام رفته بودیم یه جایی جشن بعد اون لحظه که کیومرث ملک مطیعی (غلام شیش لول بند!) رفت روی سن،قیافش کره خنده بود!بعد من و دوستم ترکیدم از خنده!

شخصی که بخوای ملاقاتش کنی؟

هیچکی!

برای کی دعا میکنی؟

برای خودم!

به کی نفرین میفرستی؟

به خودم!

وضعیت در 10 سال اینده؟

نمیدونم شاید تو مریخ باشم.

حرف دل؟

اگه مهم بود که نمیذاشتیش آخرین سوال!

 


سپیده منو به این بازی دعوت کرده بود.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت22:30توسط رامتین | |

می خواهم یک شاهکار خلق کنم
البته که می توانم.

خودکار با رنگش بودنش را نشان می دهد
و من با فکرم ؛
فکرم با چه؟
شاید با خودم!
خودکار روی میز افتاده است
من هم بر روی تختم.
وقتی ساعت - که آن را هم روی میز گذاشته بودم - زنگ می زند
که مرا بیدار کند
من وانمود می کنم که خوابم،
و با چند بار تکان خوردن میز
خودکار بر زمین می افتد!
من هم همینطور.
قبل از اینکه زنگ ساعت به اتمام برسد
به سمت خودکار می روم
و بعد از اتمام زنگ
آن را از روی زمین برمیدارم.
بعد سعی می کنم که جوهرش را خارج کنم تا قطره ء آخر
دوباره قطعات جدا شده را ، به هم وصل می کنم
اسلحه را برمیدارم
و به سمت مغزم نگه می دارم
سپس شلیک می کنم!

می خواهم یک شاهکار خلق کنم
البته که می توانم.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت3:57توسط رامتین | |

به سایه ء شکسته ام نگاه می کنم

و آهسته راه می روم

خش خش برگ ها ...

برای لحظه ای زمان را متوقف می کند

آری!اجازه ء پرواز را به من داده اند ...

از لا به لای شاخه های درخت پیری ،

به سایه ای نگاه می کنم

که نمی شناسمش ؛

خش خش برگ ها ...

و تپش قلب هایمان

زمانی را ساخت که به هم خیره شویم.

سایه ام در سایه اش ،

و لحظه ای که به او رسیده است

آری!اجازه ء فرود را به من داده اند...

 

می ایستم و

به سایه اش نگاه می کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت2:57توسط رامتین | |

اولین و یا شاید آخرین صفحه از دفترچه ء خاطرات پسری روستایی:

غریبه ها می گویند من " خل و چلم" اما مادرم مرا " زلال مثل آب " می داند.همین باعث شد که من تصمیم گرفتم همیشه دور از غریبه ها باشم.ولی مادرم مدام می گوید او هم یک روز می میرد و من نباید به کسی وابسته باشم.

شاید چون او هرگزتوجه نمی کند که من می توانم همه ء کارهایم را خودم به تنهایی انجام دهم؛من می توانم صبح زود از خواب بیدار شوم و نان داغ را از عمه ام بگیرم که آن را با مادرم در صبحانه بخوریم.یا مثلا وقتی مادرم می گوید که ساعت 7 می خواهد به جایی برود و من باید به یادش بیاورم که مبادا فراموش کند،من این کار را به خوبی انجام می دهم.حتی برای اولین بار دیروز به خاطر تهیه ء نفت به روستای بعدی رفتم تا از کسی که آن را به مقدار زیادی دارد بخواهم که کمی هم به من بدهد.

اما من نباید از مادرم دلخور باشم.هرچه باشد سن و سالی از او گذشته است و طبیعی است که نگران باشد.

آه راستی.من این دفترچه را از جعبه ء چوبی که یادگار پدرم است،پیدا کرده ام.

چون دیگر خیلی به آن نیاز خواهم داشت. پدرم هم همینطور.

او سرباز این کشور است.

البته مادرم می گوید او را زیر خاک دفن کرده اند.آیا مردن یک مساله ء نگران کننده است؟چرا همه از آن می ترسند؟من هم امروز، قبل از اینکه مادر بیدار شود،از خانه بیرون آمدم.

الان در قبرستان هستم.پاهایم درست در جایی است که پدرم را سال ها پیش آنجا گذاشته اند.

ناراحت نباش پدر.تو دیگر تنها نیستی،پسرت میخواهد در آغوشت بگیرد...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت18:27توسط رامتین | |

" همسرم تازه از سر کار برگشته بود.من نمیدونستم چجوری باید این واقعیت رو بهش بگم.اون آنقدر به من ابراز علاقه می کرد که حتی از فکر کردن به حرفی که می خواستم بزنم ، خجالت می کشیدم.منو در آغوش می گرفت و می بوسید.میدونستم که اون خیلی دوستم داره اما باز هم نتونسته بودم جلوی خودم رو بگیرم.آه ... اون چیزی که من رو منحرف کرد اصلا کم و ناچیز نبود.بالاخره بعد از یک ساعت از آمدنش ، تونستم فرصت مناسب رو به دست بیارم.توی هر لحظه وجودم از زهر تردید پر و خالی می شد. دیگه هیچ چیز رو نمی فهمیدم.خودم رو آماده کرده بودم برای بیرون رفتن از خونه و یا جدایی.به سختی گفتم که برادرش صبح به خونه ی ما اومده و من و اون ... آه میدونی که. اما همه ی حدس هام مثل یک بطری خالی از آب دور ریختنی شده بودند؛ چون اون نه ناراحت شد و نه عصبانی. با خونسردی گفت: آه عزیزم،اشکالی نداره ،چیزی نشده فقط منو اون یک معامله ی کوچک انجام دادیم! "

مطمئنم اگر شما هم صدای آن زن را می شنیدید به خوبی سردی و پوچی اش را حس می کردید...

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت14:14توسط رامتین | |

سرمای عجیبی که فضای اتاقم را پر کرده ، من را به یاد زمستان فوقالعاده ای که با عشقم زندگی می کردم ، انداخته است. نگران نباش مرد. سرما هم تمام می شود و جایش را به گرما می دهد.گویا تصاویر درون تابلوهای روی دیوار هم این سرما را احساس می کنند. وحشتناکه! از زمانی که در انتظار اتفاق تازه ای در زندگی ام بودم مدت ها می گذرد...و ظاهرا امروز وقتش رسیده که دوباره چیز تازه ای را احساس کنم. اما متاسفانه خوشحالی این پایان در اندوه انتهای رویایی شیرین محو شده است. رویایی که در اوج عشق ، به سرزمین دیگری می رود...

   حالا عشق زندگی من رفته است .... به شهر عشق ، خیابان زندگی و کوچه ء دوم ، پلاک 7 . آدرسش را حفظ کرده ام!

  

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت21:58توسط رامتین | |