تبليغاتX
جنگل


















جنگل

مردی در ایستگاه قطار شرق در انتظار چیز نامعلومی بر روی صندلی خاکستری رنگی نشسته است.

مداد های رنگی اش - که تا از آنها استفاده نکنیم،درباره ی رنگشان نمی توانیم اظهار نظر کنیم – را در مشت دست چپش نگه داشته است.

آه ... ظاهرا او نقاش است!

بله! و الان این ایستگاه را نقاشی می کند. خجالت کشیدم از او بپرسم که چه چیزی باعث شده است تا این مکان را طراحی کند. به هر حال هرگز این سوال را از او نپرسیدم.

بعد از چند دقیقه انتظار متوجه شدم که این مرد اصلا به مکان نگاه نمی کند. و گویا همه جزییات این ایستگاه در ذهنش مانده است. مگر تا به حال چند بار به اینجا آمده؟ شاید قبلا این نقاشی را بارها کشیده باشد؟

نمی توانستم مانع نابود شدن سد افکارم بشوم!سیل سوال های جدید ، مرا خیالاتی کرده است. آه... ممکن نیست بتوانم جواب این سوال ها را به تنهایی پیدا کنم.

در حالی که به گوشه ای تکیه داده بودم ... چشم هایم آرام آرام تماما بسته شد ...

نمی دانم چقدر از استراحت لعنتی ام گذشته بود که ناگهان قطار با صدای وحشتناکی که ایجاد کرد خستگی را به استخوان هایم بازگرداند.

با چشم های نیمه باز به سمت در های قطار رفتم  ... خمیازه ی زجر آور بعد از مالیدن چشم هایم که تمام شد  ، فهمیدم که قطار اینجا توقف نکرده است. چرا ؟ مگر ما را ندیده است؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟ یا می خواهد بیفتد؟

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم!با عجله رفتم و از مرد پیری که بر روی یک صندلی سیاه رنگ نشسته بود پرسیدم : چرا قطار نموند تا ما رو ببره؟

جوابی نداد... دوباره سوالم را پرسیدم ... اما بازهم جوابی نشنیدم. با صدایی که در ایستگاه پیچیده می شد فریاد زدم : کسی نمی دونه توی این ایستگاه کوفتی چه خبره؟

پرسیدم کسی نمی دونه اینجا چه خبره؟

خدای من. سعی کردم ترسم را مهار کنم ... آیا آنها صدای مرا می شنوند؟ گمان نمیکنم اینطور باشد.

کمی به دور خودم چرخیدم و به اطراف نگاه کردم در جستجوی یک چیز امیدوار کننده... دوباره چشم هایم به آن مرد افتاد. او هنوز داشت نقاشی می کشید. انگار هیچ چیز وجود نداشت که احساس او را تغییر دهد.در چهره اش فقط علاقه به کشیدن ایستگاه نمایان و پیدا بود.

چاره ای نداشتم. باید با او حرف می زدم...

با تردید به سمت او رفتم ... مداد قرمزش را در تنها جیبی که در سمت چپ پیراهنش قرار داشت دیدم ... نزدیک تر شدم ... داشتم خودم را آماده می کردم ...

قطار ایستاد...یک لحظه همراه با همه ی احساسم یخ زدم ... چشم هایم را بستم و از اینکه همه چیز به خوبی تمام شده بود احساس شادی کردم.برگشتم و به سمت یکی از درهای قطار رفتم.

__ خانوم؟ ببخشید یک لحظه.

_ با من هستید؟ خواهش میکنم.بفرمایید؟

__ میشه این نقاشی رو از من بپذیرید؟

_  آه ... چقدر باید برایش بپردازم؟

__ هیچ چیز.خوب هیچ چیز لازم نیست.

_  اما ...

__ خواهش میکنم خانوم.

_ ... باشه. واقعا متشکرم ... خیلی زیباست.

__  خداحافظ ...

_ خدانگهدار.

ایستگاه می ماند...

 


من اضافه می کنم:

با تشکر از تک ستاره برای این نقاشی که در واقع پست منو تکمیل کرد.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت22:12توسط رامتین | |