تبليغاتX
جنگل


















جنگل

شمشیر های سربازان که باران دشمن جانشان و خون، آب خوردنشان است!

از کجا آمده اند؟

دست های تو!

فکر های من!

مردمی که کشته شدنشان،هوا برای تنفس قاتل های شان می آفریند و زنده ماندنشان هوای تنفس آنها را آلوده می کند!

از کجا آمده اند؟

دست های او!

فکرهای ما!

+نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت0:15توسط رامتین | |

 

خدا

چوب

تنه ی درخت

خدا

زمین

گیاه

گل

علف

 

                      آتش

 

آب!

 

خدا

بهشت

فرشته

زندگی

 

خدا

جهنم

؟

؟

 

خدا

انسان

مرگ

زندگی

مرگ

زندگی

مرگ

زندگی ...

 

خدا

فرشته

خطا!

 

خدا

شیطان

 

خدا

انسان

 

                       شیطان

 

انسان!

 

                       شیطان ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت2:13توسط رامتین | |

دفترچه ام را با قلم تازه ام به گودال سرد نوشته هایم می برم

   من زنده مانده ام

               تا رنگ ها باهم بجنگند

 سرمای کوهستان ها

   یک  مرگ تلخ  را برای تو آفریده است

  قایق دیگری در یک دریای تاریک

      این بی انتهاست!

  آنجا ساعت بی عقربه ایست

   برای تو ...

 و چشم های ترک دارت

     هرگز مرگ شیرین را نخواهد دید!

من زنده می مانم

می نویسم از خود

              

                                                                با خون !

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت17:14توسط رامتین | |

                                       دیوانه ای می رقصید آنجا بر روی کوه ...

زمین سرزمین آن مرد ، آنقدر خسته بود

که دیگر نمی توانست سنگینی پاهایش را تحمل کند

بیگانه ها او را به سرزمین خود فرامیخواندند

مرد پاهایش را برروی زمین دیگری گذاشت

او می خواهد به اطراف خود نگاه کند

    رو به رویش دروازه ای به سوی بهشت دید

سمت چپ و راستش خالی بود ، به نظر می رسید حتی هوا هم آنجا نیست!

 مرد داشت برمی گشت که پشت سرش را ببیند

     ...

    ــــــ بالا را ببین!

اما صدای جیغ گوشخراشی مانع برگشتنش شد!

 مرد هراسان به بالا خیره شد

  چیز عجیبی نمی دید !

  پروانه ای در امتداد پرتوهای نور خورشید پرواز می کرد .

  مرد جستجوگرانه فریاد زد : چه کسی با من حرف زد ؟! چرا باید بالا را می دیدم !؟

حالا جیغ گوشخراش با آرامش پاسح داد : آن منم . دنبالم نگرد! من پشت سر تو هستم! من هم روزی مثل تو می خواستم اطرافم را ببینم . وقتی که برگشتم کوه بلندی روبه رویم قرار داشت. از کوه بالا رفتم . هرچند بالا رفتن از این کوه اصلا سخت نبود . می دانی وقتی که به قله رسیدم چه چیزی دیدم ؟ دروازه ای به سوی جهنم !

سالهاست که اینجا

بر روی کوه ایستاده ام

و در حالی که چند قدم با جهنم فاصله دارم ،

برای بخشوده شدن ...

 می رقصم .

 

    از دفتر خاطرات آن مرد .

 

     ــــــ بالا را ببین !

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت14:21توسط رامتین | |

پیاده تنها

   می ترسد از سایه ها

فریاد گوش خراش درویش مرده

     در آنسوی دیوار شهر شنیده می شود

پیاده تنها

    می ترسد از مرگ

خرابه ای خاموش و تاریک

         انگار بهشت را در ذهنش می سازد

    پیاده ، چشم هایش را می بندد

               ... فریاد گوش خراش پیاده ء تنهای مرده

          هرگز به گوشهای آنسوی دیوار نرسید

 پس همه به خرابه زیبا می آیند ،

      و زندانی آزادی مسموم می شوند

   پیاده فریاد می زند هنوز

 حبف کسی صدایش را نمی شنود !

+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت18:32توسط رامتین | |

عشق را نابود کن

   پنهان می شوم در میان پیچ و خم حس خشم

تو علف هرز می شوی و من باغبان بی رحم

   گل های زیبا

دیگر دوست داشتنی نیستند

     عشق را نابود کن

  آرامش شب ، راه دیگری برای پرواز من

    تو معلق شده ای بین رویای خواب و دنیای بیداری

         عشق را نابود کن !

               خود را نابود کن !

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت14:5توسط رامتین | |