|
شمشیر های سربازان که باران دشمن جانشان و خون، آب خوردنشان است!
از کجا آمده اند؟ دست های تو! فکر های من! مردمی که کشته شدنشان،هوا برای تنفس قاتل های شان می آفریند و زنده ماندنشان هوای تنفس آنها را آلوده می کند! از کجا آمده اند؟ دست های او! فکرهای ما!
خدا چوب تنه ی درخت خدا زمین گیاه گل علف آتش آب! خدا بهشت فرشته زندگی خدا جهنم ؟ ؟ خدا انسان مرگ زندگی مرگ زندگی مرگ زندگی ... خدا فرشته خطا! خدا شیطان خدا انسان شیطان انسان! شیطان ...
دفترچه ام را با قلم تازه ام به گودال سرد نوشته هایم می برم من زنده مانده ام تا رنگ ها باهم بجنگند سرمای کوهستان ها یک مرگ تلخ را برای تو آفریده است قایق دیگری در یک دریای تاریک این بی انتهاست! آنجا ساعت بی عقربه ایست برای تو ... و چشم های ترک دارت هرگز مرگ شیرین را نخواهد دید! من زنده می مانم می نویسم از خود با خون !
دیوانه ای می رقصید آنجا بر روی کوه ...
زمین سرزمین آن مرد ، آنقدر خسته بود که دیگر نمی توانست سنگینی پاهایش را تحمل کند بیگانه ها او را به سرزمین خود فرامیخواندند مرد پاهایش را برروی زمین دیگری گذاشت او می خواهد به اطراف خود نگاه کند رو به رویش دروازه ای به سوی بهشت دید سمت چپ و راستش خالی بود ، به نظر می رسید حتی هوا هم آنجا نیست! مرد داشت برمی گشت که پشت سرش را ببیند ... ــــــ بالا را ببین! اما صدای جیغ گوشخراشی مانع برگشتنش شد! مرد هراسان به بالا خیره شد چیز عجیبی نمی دید ! پروانه ای در امتداد پرتوهای نور خورشید پرواز می کرد . مرد جستجوگرانه فریاد زد : چه کسی با من حرف زد ؟! چرا باید بالا را می دیدم !؟ حالا جیغ گوشخراش با آرامش پاسح داد : آن منم . دنبالم نگرد! من پشت سر تو هستم! من هم روزی مثل تو می خواستم اطرافم را ببینم . وقتی که برگشتم کوه بلندی روبه رویم قرار داشت. از کوه بالا رفتم . هرچند بالا رفتن از این کوه اصلا سخت نبود . می دانی وقتی که به قله رسیدم چه چیزی دیدم ؟ دروازه ای به سوی جهنم ! سالهاست که اینجا بر روی کوه ایستاده ام و در حالی که چند قدم با جهنم فاصله دارم ، برای بخشوده شدن ... می رقصم . از دفتر خاطرات آن مرد . ــــــ بالا را ببین !
پیاده تنها
می ترسد از سایه ها فریاد گوش خراش درویش مرده در آنسوی دیوار شهر شنیده می شود پیاده تنها می ترسد از مرگ خرابه ای خاموش و تاریک انگار بهشت را در ذهنش می سازد پیاده ، چشم هایش را می بندد ... فریاد گوش خراش پیاده ء تنهای مرده هرگز به گوشهای آنسوی دیوار نرسید پس همه به خرابه زیبا می آیند ، و زندانی آزادی مسموم می شوند پیاده فریاد می زند هنوز حبف کسی صدایش را نمی شنود !
عشق را نابود کن
پنهان می شوم در میان پیچ و خم حس خشم تو علف هرز می شوی و من باغبان بی رحم گل های زیبا دیگر دوست داشتنی نیستند عشق را نابود کن آرامش شب ، راه دیگری برای پرواز من تو معلق شده ای بین رویای خواب و دنیای بیداری عشق را نابود کن ! خود را نابود کن !
|
جریان چیست
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها
تک ستاره |