تبليغاتX
جنگل


















جنگل

از زمانی که واقعیت با سرنوشت من آمیخته شد ،

حقیقت طعم تلخی به خود گرفت .

هنگامی که من طرد شدم

 یعنی یکی از فرشته های او ،

همه آنچه از او داشتم نابود کردم

به جز عشق به زندگی .

  امروز ،

در خلوت سرد و سنگین انسان ها

  پرسه می زنم

و شاید چیزی را که خود ندارم به آن ها هدیه می دهم:

   آرامش!

آرامش همراه با من ، فقط سفر کردن در دریای وحشی زمان است ...

  سفری لذت بخش برای تو ؛

  و سرانجامی که برای تو دردناک است و برای من غرور آور .

به راستی او کمرنگ شده است

 و بازیگر اصلی منم .

   مطمئن باش

  که تا قیام خونین و کثیف بنده هایت علیه تو

                 چشم هایم را نمی بندم . 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت16:2توسط رامتین | |