|
جنگل
|
||
|
... به سوی دنیای دلخواه خود |
عمیق نفس می کشند ،
زیرا دیگر اسیر نیستند
و به خانه ء خود بازگشته اند.
با چشم های خودم زیبایی شان را می بینم ،
چون من نیز در همان خانه زندگی می کنم ،
و در آغوش میگیرمشان ،
چه سادگی دلربایی!
من عاشق روسپیان هستم.
شاید از حرف هایم ساده بگذرید ؛
ولی قبل از رفتن ، آخرین توصیه ام را بشنوید :
اگر پاهایتان توان کافی را دارند
به خانه ای که اشاره کرده بودم ، بیایید.
خانه خودتان است.
مطمئن باشید گم نمی شوید ، رد پاهایی برایتان گذاشته شده.
*سلام
**خفه شو.
*چرا؟
**نمیخوام صداتو بشنوم؛همین.
*اِ... ببین زنگ زدم که توضیح بدم
**چه توضیحی؟بعد از اون شر و ورایی که گفتی چی داری که بگی؟ -- چرا این چنین کردی؟ --
*الان بهت میگم...گوش کن من گفتم:
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد
دار و دسته ء اونا همیشه میخوان بگن که توی اون نبرد آخری که بین صاحب دنیا و فرمانروای سیاهی انجام شده ، فرمانروای سیاهی پیروز شده و تونسته صاحب دنیا رو بکشه
**که این دروغ محضه.
*معلومه که دروغه.ک*شریه که همونا ساختنش! اما میدونی که خودت من از موقعی که به دنیا اومدم ، به دست اونا طلسم شده بودم و مجبور بودم توو سیاهی زندگی کنم ... تا وقتی که بتونم خودمو بیشتر به اونا نزدیک کنم و به اسرارشون پی ببرم.من تا جایی پیش رفتم که این متنُ نوشتم و واسشون خوندم.
**خوب؟
*خوب حالا بقیش:
یک خطا
یک تفکر و انگیزه ء اشتباه
بازم فهمیدم که اونا میگن اینکه " فرشته ها باید به انسان تعظیم کنند " اشتباهه.و انسان چیزی نداره که از فرشته ها بزرگ تر در نظر گرفته بشه و میگن که اینو فرمانرواشون یه بار ثابت کرده که میتونه انسان رو فریب بده.بنابراین اونا میخوان بگن صاحب دنیا اونموقع گیج بوده که انسان رو آفریده و بعدش گفته این با شکوه ترین چیزیه که من آفریدم.
بعدش گفتم:
شاید می خواست خودکشی کند
شاید به آخر رسیده بود
به این نتیجه رسیده بودم که اونا عقیده دارن که شاید صاحب دنیا از نگهداری جهان خسته شده بوده و میخواسته اینکارو به کسه دیگه ایی واگذار کنه.و اینکه حتی شاید از صاحب دنیا بودن خسته شده بود!و از اونجایی که اون همه چیزو میدونه ، میدونست که انسان نمیتونه وفادار بمونه و بهش خیانت میکنه ... به خاطر همین اونارو به تیکه هایی از خودش تبدیل کرد.
و آخرش گفتم:
او مرده است
همان خدا را می گویم
که دنیا را آفرید
آری،همان خدا را می گویم
او مرده است
حتی اگر باورش سخت باشد.
و بعد از این ، اونا منو به جمع بزرگای خودشون بردن.منو سرپرست خودشون کردن.حالا قدرت دسته من بود.اما اون موجودات توانایی ندارن که همه ء صداهارو بشنون.صدای فریادامو یادته؟اونا نمیتونستن اونو بشنون.اما تو میتونستی.پس چرا به من شک کردی بازم؟نشنیدی همونموقعی که توو سیاهی غرق بودم ، چه عذابی میشکیدم؟
بیخیال.آره دیگه قدرت دسته من بود.من همه ء گروهو نابود کردم.و اتاقو با چیزی روشن کردم که از قدرت اونا خارجه که بتونن اون نورو خاموش کنن.و الان دارم با تو حرف میزنم.حالا فهمیدی؟
الو؟
**+*اهوم.حالا راحت تر مبارزه میکنیم!
*+(**+*) آره!
گندم های معلق و پادشاهی باد
اما وقتی بادی نمی وزد ، چه باید کرد؟
این راه های تو در تو ،
در نهایت به کجا می رسند؟
تا به وجود آمدن دوباره ،
برای تو رد پا هایی وجود دارد که باید از آنها پیروی کنی
تا وقتی که جای پاهای خودت بر روی زمین بماند.
اگر باد به صورتت خورد
و گاه شلاق زنان بر آن کوبید
نترس ،
برگرد و در مسیر درست قرار بگیر!
باد دوست توست؛
یک قدیمی اش.